Monday, March 22, 2010

پنج دقیقه‌ی جهنمی (قسمت دوم)

همین‌طور که راه می‌رفتم به خودم گفتم:
نه سعید، مثل این‌که امروز قرار نیست همه چی با نظم و ترتیب خودش پیش بره. اول از همه این‌که مجبور شدی با وجود حساسیت معده‌ات به شیر آدم، بازم شیر ناهید خانوم رو بخوری (و معده‌ات این‌جوری بریزه به هم) و دوم این‌که امروز نتونستی س.ک.س صبحگاهی همسایه روبه‌رویی رو که تقریباً یک سال بی‌وقفه ادامه داشته (البته به جز روزای تعطیل و عید و تابستون که یه کم بی‌نظم می‌شه) ببینی!

اصلاً این ماه ماه خوبی نبوده. حتی یه مشتری هم نداشتی. از وقتی که مجلس اون قانون لعنتی آزادی جنسی رو تصویب کرده، دیگه هیچ کس به مکان احتیاج نداره و مردم حتی تو خیابون کارشون رو انجام می‌دن و کار به جایی رسیده که دست به راهپیمایی‌های میلیونی (البته با حمایت دولت و با آوردن مردم از شهرستان‌ها به تهران) علیه این صنف می‌زنن و اسمش رو می‌ذارن حماسه! لعنت به این زندگی!

به راهم ادامه دادم تا به سر سی‌متری رسیدم. جایی که هر روز پنج دقیقه منتظر می‌موندم تا یکی از اون تاکسی‌های خانواده گیرم بیاد. این تاکسی‌ها ویژگی‌های خاصی دارن و بیشتر از چند ماه نیست که از وزارت ارشاد و تاکسی‌رانی مجوز گرفته‌ن.
اولاً این‌که جدیدترین و به‌روزترین فیلم‌های پور.نو رو با کیفیت عالی برای مسافرها پخش می‌کنن، و دوم این‌که اینترنت پرسرعت هم دارن که فیلتر نداره و به راحتی می‌شه هر سایتی رو باهاش دید، و دیگه این‌که مجهز به صندلی‌های ماساژورن و... برای زوج‌های جوان نصف قیمتن (البته افراد مجرد هم می‌تونن از این تاکسی‌ها استفاده کنن).

یک ربع گذشت ومن همچنان منتظر یه تاکسی خانواده بودم. دیگه دیرم شده بود و باید راه می‌افتادم. از ته سی‌متری یه پیکان سفید سپر جوشنی رو دیدم که به طرف من می‌اومد. دستم رو تکون دادم تا وایساد. در عقب رو باز کردم و سوار شدم. آخه تجربه‌ی خوبی در مورد جلو نشستن ندارم.
یه بار راننده‌ای قصد داشت که مرتکب یه کار غیر قانونی بشه. شوخی جنسی با مسافری که جلو می‌شینه، طبق قوانین راهنمایی و رانندگی ممنوعه. نمی‌دونم بعضی از این راننده‌ها چه جوری امتحان آیین‌نامه رو قبول شده‌ان.
به جز من یه نفر دیگه هم عقب ماشین نشسته بود. یه کم دقت کردم دیدم که، ئه! رضا پورنو ئه!

ادامه دارد...

Friday, March 19, 2010

پنج دقیقه‌ی جهنمی (قسمت اول)

بازم ساعت پنج و نیم شد و ساعت موبایلم شروع کرد به زنگ‌زدن. آهنگی که ست کرده بودم این بود: من می‌کنمت می‌کنمت می‌کنمت وای! یکی از این رپایی که این روزا خیلی زیاد شده‌ن و من اونا رو به بتهوون و موتزارت و شجریان ترجیح می‌دم. لباس‌هام رو پوشیدم واز توی آشپزخونه یه لیوان برداشتم تا توش شیر بریزم و با بیسکوییت بخورم. در یخچال رو باز کردم و بطری شیر رو برداشتم، اما مثل همیشه فقط یه نصفه استکان بیشتر نداشت. حسابی اعصابم رو خورد کرد.

برای همین تصمیم گرفتم مثل روزای دیگه زنگ خونه‌ی آقای معاشر، همسایه‌ی واحد رو‌به‌رو رو بزنم و ازش بخوام که زنش ناهید خانوم رو (که تقریباً شش ماه از زایمانش می گذشت) از خواب بیدار کنه و بهش بگه سعید بازم شیر می‌خواد.
اولین بارم نبود که این کار رو می‌کردم، پس بدون هیچ هیجان خاصی شیر و بیسکوییتم رو خوردم واز ناهید خانوم به خاطر شیر تشکر کردم و از خونه اومدم بیرون.

هوا تقریباً داشت روشن می‌شد و من مثل همیشه پنج دقیقه جلوی در خونه وایسادم. ولی امروز خبری نبود. حتی چراغشون هم خاموش بود. مأیوسانه راه افتادم و از این که امروز نتونستم س.ک.س همسایه‌ی رو‌به‌رویی رو (که هر روز ساعت ۶ تا ۶:۰۵ روی پنجره‌ی مشرف به خیابون صورت می‌گرفت) ببینم، احساس کسلی و رخوت می‌کردم.

ادامه دارد...

Monday, March 15, 2010

درباره‌ی ناجور

به رضای عزیز که وقتی ناجور را خواند چهره در هم کشید

ناجور؛ که جور نیست. هماهنگ نیست. متنی نیست که توقع خواندنش را داشته‌ایم، چه با دید پسری تازه‌بالغ و برای خودارضایی به آن نگاه کنیم، و چه مثل رضا با دید یک منتقد ادبی. جهان‌متن نوشتار ناجور دلالت‌ها را به وجود نمی‌آورد، با نگاهی کلی‌تر حتی (مثلاً آن‌گونه که در آثار شاگردان اولیه‌ی براهنی می‌بینیم، و نه شاگردانِ شاگردانش) دلالت‌ها را پنهان هم نمی‌سازد: ناجور به یک‌باره دلالت‌ها را نابود می‌کند و تلاشی هم ندارد که از خاکستر آن‌ها ققنوسی متولد شود.

در ناجور معنا نه در ذهن مخاطب، و نه در ذهن مؤلف، که در خود متن شکل می‌گیرد. در این صفحه‌ی سفید و با این فونت بدون هارمونی، ناکوک، و آن‌گونه که من دوست دارم بنامم: ناجور. اگر روزی هیچ انسانی روی زمین باقی نمانده باشد، نه به مثابه مؤلف و نه به مثابه خواننده، ناجور خواهد بود. ناجور برای تولید معنا یک دوجنسی تمام عیار است، معنا را در خود تولید می‌کند، نشانه‌ها (دلالت‌ها؟) را نادیده می‌گیرد، به‌روز می‌شود؛ بدون این‌که من (ما؟) بخواهم (بخواهیم؟).
؛

Saturday, March 13, 2010

دلدار

صبح که در حال رفتن به دانشگاه بودم متوجه شدم یکی از سطل آشغال‌های بزرگ شهرداری تکان می‌خورد. وقتی جلوتر رفتم دیدم صداهایی هم از توی سطل شنیده می‌شود. در سطل آشغال را که باز کردم با سعیده مواجه شدم که با پسری که من نمی‌شناختم مشغول بود. وقتی من را دید بهم لبخند زد و من هم لبخند زدم. آن پسر هم اصلاً متوجه حضور من نشد. باید بگویم که سعیده دختری بود:

خوش گوشت، خوش پوست، خوش دل، خوش دست
بد کار، بد نام، بد چشم، بد مست

در سطل آشغال را بستم و به راهم ادامه دادم. ساعت هشت و نیم بود و من دیرم شده بود. سوار تاکسی شدم و در صندلی جلو نشستم. به دختر و پسری که صندلی عقب نشسته بودند گفتم: «ببخشید می‌شه یه‌کم بی‌صداتر؟» دختر گفت: «باشه عزیز، مشکلی نیست». حقیقت این بود که سرم درد می‌کرد و کمی هم از اینکه سعیده هیچ تعارفی به من نکرده بود جا خورده بودم. به دانشکده که رسیدم همان دم در، رضا پورنو را دیدم. گفت: «سلام. شنیدی یاسمن و علیرضا به هم زده‌ن؟» گفتم: «چطور ممکنه؟ اونا که خیلی خوب بوده‌ن». گفت: «آره.» گفتم: «باشه. فعلاً خدافظ».
وارد دانشکده که شدم توی طبقه‌ی همکف یاسمن و علیرضا را دیدم که با هم صحبت می‌کردند و معلوم بود هر دو ناراحت هستند. بچه‌ها هم دور آن‌ها جمع شده بودند و همگی سرخورده و ناراحت بودند. فکر می‌کنم در آن لحظه من و تمام بچه‌های دیگر آرزو داشتیم آن دو را دوباره با هم ببینیم. علیرضا با یاسمن به آرامی خداحافظی کرد و به سمت پله‌ها رفت. همه بهت‌زده شده بودند. کل دانشکده ساکت شده بود و آن دو را نگاه می‌کرد. یاسمن سنگینی نگاه بچه‌ها را روی خود حس کرد و سپس به علیرضا نگاه کرد. چند لحظه مکث کرد و بعد داد زد: «علیرضا!» علیرضا روی پله‌ی دوم ایستاد. سرش را برگرداند و گفت: «س.ک. س؟» برق شادی در چشمان یاسمن درخشید و جیغ زد: «آره!» در همان لحظه هر دو به طرف هم دویدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند و در میان تشویق بچه‌ها به معاشقه پرداختند.

Sunday, March 7, 2010

غریبه (قسمت آخر)

فکر کرد چقدر اوضاع جامعه خراب شده که فساد حتی به محیط بیرون دانشکده‌ها هم رسیده است. با این حال خدا را شکر کرد که هنوز خود دانشکده آلوده نشده و آن‌جا می‌تواند در هوایی پاک نفس بکشد. مثل همیشه دیر سر کلاس می‌رسید، اما خوبیش این بود که می‌توانست اتفاقات آن روز را برای شاگردانش تعریف کند. وارد کلاس شد، با دانشجوها خوش‌وبشی کرد و شروع کرد به تعریف‌کردن تمام مشاهداتش در آن روز. وسط‌های حرفش بود که دید در انتهای کلاس یکی از پسرها روی پای پسر دیگری نشسته و دارد او را نوازش می‌کند. چند ثانیه خشکش زد. داشت فکر می‌کرد که باید چه واکنشی نشان بدهد. چیزی به ذهنش نرسید. آرام وسایلش را جمع کرد و بدون گفتن کلمه‌ای از کلاس خارج شد. تا خود خانه سرش را پایین انداخته بود و فکر می‌کرد که شاید تمام این‌ها خیالات خودش بوده، شاید هم کل ماجرای آن روز یک کابوس مسخره بوده. لابد یک استراحت طولانی حالش را خوب می‌کرد.

به در خانه‌ی قدیمیش رسید. چندبار زنگ زد، ولی کسی خانه نبود. هیچ‌وقت پیش نمی‌آمد که زنش این موقع خانه نباشد. اگر هم می‌خواست جایی برود حتماً به او خبر می‌داد. چند دقیقه طول کشید تا کلید خانه را از بین انبوه وسایل کیفش پیدا کند. با آن وضعیتی که داشت، به نظرش رسید که برای بالارفتن از آن چند پله سال‌ها زمان لازم دارد. با سختی زیادی خودش را به طبقه‌ی دوم رساند. وقتی به پشت در خانه‌اش رسید، حس کرد که از داخل آن صدای ناله می‌شنود. گوشش را به شیار بین دو قسمت در چسباند. اشتباه نمی‌کرد. آه و ناله‌ها کاملاً واضح بودند. ولی حتماً اشتباه می‌کرد. صدایی در گوشش پیچید:

تن من و تن تو
دو گوهر بی‌نظیر
در تب و تاب دنیا
پیچیده در یک حریر

به خودش نهیبی زد تا این صداها اذیتش نکنند، و کلید را در قفل در چرخاند.

پایان

Saturday, March 6, 2010

غریبه (قسمت چهارم)

محمد حس کرد که تعادلش را از دست داده است. تلوتلوخوران خودش را به میله‌های کنار دانشگاه رساند تا با کمک آن‌ها راهش را به سمت در دانشگاه ادامه بدهد. فکر کرد چه خوب است که هنوز جایی مثل دانشگاه وجود دارد که از آسیب‌های جامعه دور مانده است. بالاخره به در اصلی رسید. حالش با این فکر کمی جا آمده بود. سرش را بالا گرفت، خدا را شکر کرد و وارد دانشگاه شد. هنوز به دانشکده نرسیده بود. در باغچه‌ی دانشکده دید که شمشادها تکان می‌خورند. فکر کرد به خاطر باد است، ولی بادی در کار نبود. نزدیک‌تر شد. یکی از پسرهای جدیدالورود مشغول درآوردن لباس‌های هم‌کلاسیش بود. وقتی سایه‌ی محمد رویش افتاد، سرش را بالا گرفت و در چشم‌های محمد خیره شد. لبخند کمرنگی زد و با دست به محمد اشاره کرد که از آن‌جا برود.
محمد چند ثانیه بی‌اراده در چشم‌های پسر خیره ماند، و بعد راهش را کشید و رفت.

ادامه دارد...

Tuesday, March 2, 2010

غریبه (قسمت سوم)

تا چند دقیقه بعد از پیاده‌شدن از تاکسی، طعم سبیل‌های راننده زیر زبان محمد مانده بود. با فکر این که چقدر اوضاع جامعه خراب شده است، اطراف را جستجو کرد و یک پلیس راهنمایی رانندگی دید. نزدیک که شد، فهمید دست راست پلیس داخل شلوارش است و با دست چپ ماشین‌ها را راهنمایی می‌کند. چند ثانیه نگاه پلیس به جایی خیره ماند و در همین حال سرعت حرکت دست راستش افزایش یافت. محمد رد نگاه پلیس را دنبال کرد: یک اتوبوس شرکت واحد پشت ترافیک مانده بود و به نظر می‌رسید از شدت فشار جمعیت، نفس‌کشیدن در آن دشوار باشد. ولی این همه‌ی ماجرا نبود. در قسمت مردانه، مردی کف دو دستش را به شیشه چسبانده و با این کار تکیه‌گاهی درست کرده بود. در میان دست‌های او، صورت پسری جوان از نیم‌رخ مشخص بود و لپش روی شیشه پخش شده بود. چشم‌های پسر بسته بود و از حالت صورتش می‌شد فهمید درد زیادی را تحمل می‌کند. در قسمت زنانه هم دو پا بالا رفته بودند و کسی (معلوم نبود زن است یا مرد) با شدت در میان آن بالا و پایین می‌رفت. هنوز خون منجمد‌شده در بدن محمد به جریان نیفتاده بود؛

غرق نشاطیم و شهوت
با ما بیا سوی باران
این‌جاست آن جنسی‌ترین شهر، همان تهران

کسی این شعر را زیر گوش محمد خواند و قبل از این که محمد فرصت کند برگردد، در میان جمعیت ناپدید شد.

ادامه دارد...

Monday, March 1, 2010

ز بس تن

جان از بساط شبانه
از جان صفایی تنانه
تن چون بساطی به جان از
از جان ز بس تن ترانه
زن چون تنی با تن از من
تن، من، زنا، زن، زنانه
من تا تن از تو ز جان و
تو من ز تو من منانه
از با به و تا چه آیا
حرف اضافه، کمانه
تن تن تتن تن تتن تن
مفعول فع فاعلانه