Wednesday, September 15, 2010

لحظات جنسی - یک

در اتوبوس نشسته بودم و حال خوبی نداشتم. پایین را نگاه می‌کردم و در فکر مشکلاتم بودم. سرم را بالا آوردم و گردنم را چرخاندم تا بیرون را نگاه کنم که دیدم آلت یک مرد بلندقد، درست روبروی صورتم قرار گرفته. بالا را نگاه کردم و دیدم او هم دارد نگاهم می‌کند. به هم لبخند زدیم.

پایان

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): لحظات جنــسی بخش جدیدی است که سعی دارد موقعیت‌های خوشایندی را که در طول روز با آن‌ها مواجه می‌شویم، با بقیه‌ی علاقه‌مندان به اشتراک بگذارد. خوانندگانی که قصد دارند لحظات جـنسـیشان را بفرستند، توجه داشته باشند که لازم نیست موقعیت مذکور در همان روز برایشان پیش آمده باشد. حتی بد نیست لحظات خوش قبل از انقلاب جـنسی هم در این قسمت ثبت شوند.

Thursday, September 9, 2010

رمز حیات

آلت برای بچه‌ها یه بازی سرخوشونه‌س
ولی برا بزرگترا یه خاطره، یه نشونه‌س
مالش دیگه برای ما عطر قدیمو نداره
گرچه هنوزم تا سحر بارون شهوت می‌باره
دیگه تو این شهر غریب کسی تو فکر ارضا نیس
مالنده‌ها پر بزنین جاتون دیگه اینجاها نیس
این مردم یخ زده رو ول کنین و برین دیگه
این‌جا دیگه یه نفرم یه حرف جنسی نمی‌گه
قصه بگین برای هم یه قصه‌ی جنسی و خوب
نون و پنیر و سبزی و خودارضایی توی غروب
یه‌روز میاد که شهوتو تو هر مکانی ببینیم
رمز حیاتو حس کنیم، تو سفره‌هامون بچینیم
هر لقمه‌ی غذامونو به شهوت آغشته کنیم
تنو دوباره بشناسیم، مالنده‌ها رو حس کنیم

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): این شعر که سراینده‌ی آن مشخص نیست در بحبوحه‌ی دوران جنگ و آشوب قبل از انقلاب جنسی به شدت معروف شد و دهان به دهان گشت. طوری که چندی از ابیات آن امروزه حالت ضرب‌المثل پیدا کرده‌اند. ادبیات فولکلور ناجور با این شعر صعود بی‌نظیری را آغاز کرد. استفاده از زبان سهل و ممتنع و همدردی با قشر ضعیف جامعه به همراه انتقادهای گزنده، این شعر را در اوج محبوبیت قرار داد در حدی که نسخه‌های آن به صورت مخفیانه دست به دست پخش می‌شد و بارها مورد بازنویسی مردم اهل ذوق قرار می‌گرفت. کم شدن میل جنسی و سرکوب حکومت‌گران، همه و به خصوص روشنفکران را تحت تاثیر قرار داده بود و این آگاه‌سازی‌ها در نهایت به انقلاب جنسی مردم منجر شد

Wednesday, September 8, 2010

باج

به محض این‌که پا به خیابان گذاشتم، یادم افتاد کیف پولم را با خودم نیاورده‌ام. اصلاً حوصله‌ی برگشتن به خانه را نداشتم. تصمیم گرفتم آن روز با روش قدیمی شهوت‌سواری به محل کار برسم. دستم را به شیوه‌ی مخصوص این کار تکان دادم و به سرعت یک تاکسی جلوی پایم ترمز کرد. وقتی نزدیک محل کارم رسید، گفتم کرایه چقدر می‌شود.
- یه مالش و یه بوس.
- یعنی چی؟ کی گرون شد؟
- اتفاقاً تنها مسیری که گرون نشده همین مسیره.
- آقا من مسیر هر روزمه. یه مالش بیشتر نمی‌دم.
بالاخره بعد از کلی جر و بحث، سر همان قیمت همیشگی توافق کردیم و راننده خودش را به من مالاند. ولی متوجه شدم که موقع این کار کمی هم مرا بو کرده است. اما چون پول خرد نداشت که بقیه‌اش را بدهد، گفت یک دست مختصر به‌ش بزنم تا بی‌حساب شویم. دیدم این خسیس‌بازی‌ها زشت است و از ماشین پیاده شدم.

پایان

Saturday, September 4, 2010

نقد ترجمه‌ی بانوی جنسی

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): متن زیر ای‌میلی است که از طرف یکی از دوستان قدیمی در رابطه با داستان بانوی جنسی ارسال شده است.

سلام فریبرز جان!

از این‌که چنین پایگاه جنسی مفیدی برای علاقه‌مندان به این حوزه ایجاد کردی ازت ممنونم. خواستم این مطلب رو حضوری به خودت بگم ولی متأسفانه این چند وقت سرم حسابی شلوغه و نمی‌تونم. این بود که گفتم به‌ت ای‌میل بزنم.
در مورد ترجمه‌ی داستان معروف sexy lady که توی سایت منتشر کرده بودی، چند نکته وجود داره که حتماً باید توی ترجمه‌ش لحاظ می‌شده. از اسم داستان شروع می‌کنم. lady در حقیقت از ladius لاتین گرفته شده که به معنای الهه‌ی زیبایی و جنسیته. اگر هم به متن اصلی دقت کنی می‌بینی که فضای داستان زیاد جدید نیست. برای همین نظر من اینه که اسم داستان باید به صورت «الهه‌ی شهوانی» ترجمه بشه. و اما در مورد متن داستان... با این دیدگاهی که گفتم، فضاسازی داستان بالکل تغییر می‌کنه و باید در انتخاب تمام واژه‌ها تجدید نظر بشه. من چند جمله‌ای از اول داستان رو دوباره ترجمه کردم و نتیجه‌ش این شد که می‌بینی. امیدوارم پایگاه جنسی ناجور از مترجم‌های کارکشته‌تری کمک بگیره و شاهد یک حرکت جدی در این زمینه باشیم.

آن زمان که پا به میدانک شهر گذاشت، هیچ جفت چشمی نبود جز آن‌که اندام او را چون چراگاه تصور کند. بلی؛ صحبت از الهه‌ی شهوانی است. الهه‌ی شهوانی قدم به راهِ همیشه گذاشت؛ با این عزم که هیچ ذکوری از مالاندن خود به او لذتی به خود راه ندهد.

قربانت، شهروز

Friday, September 3, 2010

در جستجوي آلت‌پرست - قسمت پنجم

نقش تن را روي بازو كاشتي
صحبت مالندگان مي‌داشتي
شهوت است رمز حيات خاكيان
شهوت است راز دل ارضائيان
«پيكرنامه- بيت صد و چهارده و صد و پانزده»

رضا پورنو آخر بلوار مالش پياده شد. خيابان به طور عجيبي خلوت بود. با خودش فكر كرد حتماً آلت‌پرست فريبش داده و سر قرار نخواهد آمد اما در همان لحظه يك آلت از آسمان به سمت زمين آمد و درست در يك قدمي رضا روي زمين افتاد. رضا سرش را بلند كرد و ساختمان نيمه‌كاره‌ي بلندي را ديد. مطمئن شد كه راه را درست آمده و فريبي در كار نيست. ساختمان نيمه‌كاره نگهبان نداشت. با احتياط وارد شد و از پله‌ها بالا رفت. با خودش گفت شايد بهتر بود يكي از همكارانش را هم مي‌آورد اما خيلي سريع تهديد آلت‌پرست مانند رودخانه‌ي خروشاني همه‌ي فكرهاي ديگر را از ذهنش شست و پاك كرد. در همين لحظه صداي قدم‌هاي كسي را شنيد. سايه‌اي پشت سر او با قدم‌هايي آرام تعقيبش مي‌كرد. رضا ناخوداگاه ترسيد و سرعتش را بيشتر كرد. سايه هم با سرعت بيشتري روي پله‌ها دويد. رضا نفس‌نفس مي‌زد و طبقات را بالا مي‌رفت: هفت، هشت، نه، ده، يازده و دوازده. به پشت بام رسيده بود. ديگر راه فراري نداشت. تنها چند لحظه بعد سايه هم به پشت بام رسيد. بله، خودش بود: آلت‌پرست با قدي كوتاه و پشتي خميده، بدني چاق و تنومند و سري بي‌مو. هيچ‌وقت او را اين‌گونه تصور نكرده بود. آلت‌پرست هيچ حرفي نزد. فقط با قدم‌هايي آرام به رضا نزديك و نزديك‌تر شد. رضا با هر حركت آلت‌پرست قدمي به عقب برمي‌داشت تا به جايي رسيد كه پشت بام تمام مي‌شد. اگر يك قدم ديگر برمي‌داشت از طبقه‌ي دوازدهم سقوط مي‌كرد. رضا به زور گلويش را صاف كرد و گفت: «من تنها اومدم.» آلت‌پرست جوابي نداد. رضا گفت: «فقط مي‌خوام بدونم چرا. چرا اين كار رو مي كردي؟» باز هم جوابي نشنيد. خودش هم نمي‌دانست منتظر چه جوابي است. نمي‌دانست از اين موجود عجيب و نترس متنفر است يا ته دلش او را تحسين مي‌كند. به تهديدش فكر كرد: «اگر آلتت رو دوست داري تنها بيا» آيا آلتش را دوست داشت؟ در همين فكرها بود كه آلت‌پرست نعره‌اي كشيد و نزديك‌تر شد. اين آخرين فرصت براي فكر كردن بود. رضا تصميمش را گرفت. چاقو را از جيبش بيرون آورد و با يك ضربه‌ي ناگهاني آلت خودش را قطع كرد. خون فواره زد و آلت روي زمين افتاد. دردي كه مي‌كشيد، توصيف كردني نبود اما مهم‌تر از اين‌ها حس و حال عجيبي بود كه هيچ‌گاه تجربه‌اش نكرده بود. آلت‌پرست چند لحظه به زمين
خيره ماند. بعد به رضا نگاه كرد. روي زمين زانو زد و گريه سر داد. او شكست خورده بود.
ادامه دارد...