Monday, May 24, 2010

مراسم (قسمت اول)

هوا کم‌کم تاریک می‌شد و تمام مدرسه خودشان را برای مراسم بلوغ آماده می‌کردند. آقای زاهدی به بچه‌های مدرسه گفته بود که اگر مراسم را باشکوه برگزار کنند، یک هفته مدرسه را تعطیل خواهد کرد تا دانش‌آموزان به فعالیت‌های آزاد جنسی بپردازند. فریبرز مسئولیت گروه رقص را بر عهده گرفته بود و با هماهنگی دبیرستان دخترانه‌ی کنار مدرسه‌ی خودشان، تعدادی از دخترها را آماده کرده بود.

چراغ‌های سالن خاموش شد و همه ساکت شدند. مارش شهوت‌انگیز مراسم به صدا درآمد. نور موضعی بالای سن روشن شد. چیز زیادی از صورت کسی که نور رویش افتاده بود معلوم نبود، اما همه از بدنش فهمیدند که فریبرز است. نور موضعی به صورت متمرکز روی آلت فریبرز پرتوافشانی می‌کرد. همراه با ضرب طبل، کم‌کم آلت فریبرز افراشته شد. وقتی به خط پایان رسید، ناگهان چراغ‌های سن روشن شدند و گروه موسیقی شروع به نواختن آهنگی بسیار شاد کرد و فریبرز به همراه دختران مشغول اجرای بخش اصلی مراسم شد، یعنی رقص بلوغ.

ادامه دارد...

Saturday, May 22, 2010

حوائج الشهوة - باب چهل و نهم

خوش همی گویم از این نفس و نَفَس
بارها گفته‌ام از شهوت و بس
می‌ندانی مگر عالم چه خوش است؟
بایدت ســکـس را غنیمت بدانی پس

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): حوائج الشهوة جزو اولین نمونه‌های نثر-شعر آمیخته به گفتمان ســکـسوالیته در ادبیات فارسی است. به همین خاطر اشکالاتی از قبیل سکته‌های وزنی (مانند نمونه‌هایی که در آثار شعرایی همچون عطار می‌بینیم) در آن دیده می‌شود. اصول المقاربة و نمونه‌های متأخر دیگر، این اشکالات را رفع کردند اما هیچ‌گاه نتوانستند روحی را حوائج الشهوة دارد در کلامشان بدمند.

Thursday, May 20, 2010

آلت‌پرست: پیش‌گفتار

مرد وارد دفترش شد و باراني و كلاهش را به جالباسي آويزان كرد. بعد تلفن را به منشي وصل كرد و گفت: «بيا تو». بلافاصله منشي با يك فنجان قهوه وارد شد و روبه روي كاراگاه ايستاد. كاراگاه در حين اينكه فنجان قهوه را برمي‌داشت سعي كرد خودش را به منشي بمالاند. اين رسمي بود كه از چندين سال پيش بين همه‌ي منشي ها و رئيس‌هايشان باب شده بود. اما اين‌بار منشي كناره گرفت و گفت: «متاسفم. اون يارو بازم دردسر درست كرده». نفس كاراگاه در سينه حبس شد. آرام گفت: «كي؟ آلت‌پرست؟»
منشي سرش را تكان داد و چيزي نگفت. كاراگاه سيگارش را روشن كرد و دو روزنامه‌اي را كه روي ميز بود در دست گرفت. «رابطه‌ي آزاد» نوشته بود: «آلت‌پرست باز هم قرباني گرفت».
كاراگاه با صداي بلند گفت: «روزنامه‌هاي مخالف هميشه قضيه رو بزرگ‌تر نشون مي‌دن». سپس روزنامه‌ي «تن امروز» را در دست گرفت و تيتر اول روزنامه حالش را از قبل بدتر كرد: «درخواست مردم: آلت‌پرست را متوقف كنيد». پايين تيتر، عكسي از يكي از امضاهاي آلت‌پرست آورده شده بود.
به گزارش تن امروز، قاتل جاني كه به نام «آلت‌پرست» معروف شده است، مرد ديگري را قرباني نگرش كوته‌بينانه‌ي خود درباره‌ي رابطه‌ي جنسي كرد. او تا به حال شش مرد را در شرايطي مشابه خفه كرده و سپس اقدام به ضرب و جرح آلات آنان نموده است. كنار هر يك از اجساد امضاهايي بزرگ با اسپري مشاهده مي‌شود. اين امضاها به شكل گرافيتي هستند و در تمام آن‌ها كلمه‌ي آلت‌پرست مشاهده مي‌شود. گفتني است جمعي از هنرمندان مخالف دولت از اين هنر گرافيتي استقبال كرده‌اند و به جمع طرفداران آلت‌پرست پيوسته‌اند. هويت آلت‌پرست هنوز بر هيچ‌كس معلوم نيست اما مشاهدات حاكي از آن است كه دليل رفتار جنون‌آساي او، ناكامي در يك رابطه‌ي جنسي در سال‌هاي دور بوده است.

ادامه دارد...

Saturday, May 15, 2010

سراب

توی مترو نشسته بودم و حوصله‌ام از همه‌ی تبلیغ‌های جنسی توی قطار سر رفته بود که ناگهان تابلویی نظرم را جلب کرد: "Cyber Sex in Subway!"
نزدیک‌تر رفتم. نوشته بود: «با وارد کردن این کد از بدن خود عکسبرداری کنید و بلافاصله آن را به هرکس که خواستید بفرستید. طبیعی است که امکان مکالمه‌ی رایگان هم همراه با تصویر وجود دارد. کد *#144-002»
وقتی کد را وارد می‌کرم دیدم مسافر کناری که مردی میانسال بود شلوارش را درآورده و مشغول عکسبرداری است...
او بعد از عکس گرفتن شلوارش را بالا کشید و مشغول فرستادن عکس شد. عکس را که فرستاد سریع گوشی موبایل را مقابل دهانش گرفت و صدای آه و ناله با دیگر حرکاتش توأم شد. من کد را با موفیت وارد کردم ولی وقتی خواستم عکس بگیرم پیامی روی موبایل آمد: «با عرض پوزش عملیات درخواستی فعلاً امکان پذیر نیست. شرکت ایران‌بدن».
همان موقع متوجه شدم مرد کناری هم با عصبانیت همه‌ی دکمه‌های موبایلش را فشار می‌دهد. او پشت سر هم می‌گفت «چی شد؟ چرا خراب شد؟»
پیرزنی که کنار من نشسته بود گفت: «هوم، زمان ما اصلاً اینجوری نبود. همه چی طبیعی بود.» گفتم «بله مادر» و به سمتش نگاه کردم اما دیدم سر جایش نیست. او بلند شده بود و درست وسط واگن داشت لباس‌هایش را در می‌آورد. وقتی کاملاً برهنه شد داد زد: «آهای! هیچ می‌فهمید دارید به کجا می‌رسید؟ چرا سایبر سکس وقتی هنوز می‌تونیم سکس طبیعی داشته باشیم؟ حواستون هست؟»
نعره‌ی او تمام مترو را پر کرده بود و همه بهت زده و ساکت شده بودند. چند دقیقه همه ساکت و شرمنده بودند.
پیرزن گفت: «کسی منِ پیرزن رو همراهی نمی‌کنه؟» و وقتی جوابی نشنید داد زد: «هان؟»
چند لحظه بعد همان مرد میانسال بلند شد و با قدم‌هایی آرام و با صلابت به سمت پیرزن رفت. صدای زمزمه‌های مردم شنیده می‌شد که می‌گفتند «آفرین... به این می‌گن مرد...»
مرد میانسال پیرزن را بغل کرد و داد زد: «این زن راست می‌گه. ما داریم همه‌چیزمون رو از دست می‌دیم. و بلافاصله مشغول معاشقه با وی شد. چند لحظه بعد همه مشغول تشویق آن‌ها شدند و فضای پرهیجان و بی‌نظیری همه‌ی فضای مترو را اشغال کرد. هر کسی با نفر بغل‌دستی خود مشغول معاشقه شد و در همین حین بود که من با نیوشا آشنا شدم که داستان آن را بعداً به تفصیل خواهم گفت.

پایان

Wednesday, April 21, 2010

حوائج الشهوة-باب سی و سوم

گویند که مردی به زنی فاحشه رسید و جمال آن زن در آلت آن مرد اثر کرد. گفت آلتی بکلّک مشغول. ای زن! من امروز تحریک شده‌ام در هوای تو. گفت چرا در پایین‌تنه‌ام ننگری که آن به‌جمال‌تر است؟ گفت کجاست آن تا ببینم. گفت برو ای بطّال! که ســکس نه کار توست، اگر دعویِ بَدَنِ مات درست بودی تو را پروای آلت نبودی.

Tuesday, April 20, 2010

طوفان (قسمت چهارم)

هنوز حاضرغایب تمام نشده بود که از کلاس گولّه کردم بیرون. در راه بوفه از کنار چندتا از بچه‌های دانشکده رد می‌شدم که فهمیدم در مورد پایان دنیا حرف می‌زنند. همان حرف‌های مزخرف همیشگی که هر چند وقت یک بار مد می‌شد. سرعتم را کم کردم تا گوش کنم و بخندم. اما این بار فرق داشت. داشتند در مورد زمانی نزدیک صحبت می‌کردند. وارد جمع شدم و سعی کردم بفهمم قضیه از چه قرار است. درست شنیده بودم. قرار بود دنیای زیبای ما به زودی نابود شود، یعنی در سال 2012. شنیدن خبر شوک بزرگی وارد کرد. همان موقع به چند دختری که در جمع بودند دست مختصری مالیدم و به سرعت راهی خانه شدم.

یک‌راست رفتم حمام. ماشین اصلاح را برداشتم، در آینه زل زدم به چشم‌های خودم، و موهایم را از رستنگاه به سمت پس کله تراشیدم. وقتی که کله‌ام پاکِ پاک شد، نوبت ریش‌ها رسید. خدمت آن‌ها هم رسیدم و فقط خط باریکی از وسط لب پایین تا زیر چانه‌ام را باقی گذاشتم. کمی خودم را تمیز کردم و از خانه زدم بیرون. تا رسیدن به مرکز tatoo چند دقیقه‌ای بیشتر راه نبود. به صورت احمقانه‌ای فکر می‌کردم باید خیلی شلوغ باشد، ولی خبری نبود. انگار فقط من بودم که پایان دنیا را لمس می‌کردم. دردِ خالکوبی‌شدن 2012 روی شکمم را با رغبت تحمل کردم. صفحه‌ی جدیدی در زندگی طوفانی من باز شده بود.

ادامه دارد...

Saturday, April 17, 2010

طوفان (قسمت سوم)

از شانس بد، کلاس اولی که باید می‌رفتم پسرانه بود. تهِ کلاس نشستم، شماره‌ی موبایل سعید خدابیامرز را گرفتم تا پیغام «در حال حاضر تماس با مشترک موردنظر...» را بشنوم و خودارضایی کنم.

ادامه دارد...