Showing posts with label حوائج الشهوة. Show all posts
Showing posts with label حوائج الشهوة. Show all posts

Wednesday, December 1, 2010

حوائج الشهوة، باب هفدهم

ابن‌الشهوة روزی به نزدیک پادشاه اندر آمد. و این پادشاه، با همه‌ی جلالت سخت فاضل بود. چون ابن‌الشهوة پیش وی بنشست به دو زانو، گفت: «مرا پندی ده.» گفت: «یا امیر، مسئله‌ای می‌پرسم از تو. بی‌نفاق جواب دهی؟» گفت: «دهم». گفت: «مرا بگوی تا تو آلت دوست‌تر داری یا شهوت؟» گفت: «آلت». گفت: «پس چگونه است که آن‌چه همی دوست‌تر داری به زیر لباس پنهان کنی و آن‌چه دوست نداری در ازدحام خلایق نمایان کنی؟» پادشاه را آب در چشم آمد و گفت: «نیکو پندی دادی، و مرا همه‌ی حکمت و فایده‌ی جهان اندر این سخن در آمد، و مرا از خواب غفلت بیدار کردی.»

پایان

Saturday, May 22, 2010

حوائج الشهوة - باب چهل و نهم

خوش همی گویم از این نفس و نَفَس
بارها گفته‌ام از شهوت و بس
می‌ندانی مگر عالم چه خوش است؟
بایدت ســکـس را غنیمت بدانی پس

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): حوائج الشهوة جزو اولین نمونه‌های نثر-شعر آمیخته به گفتمان ســکـسوالیته در ادبیات فارسی است. به همین خاطر اشکالاتی از قبیل سکته‌های وزنی (مانند نمونه‌هایی که در آثار شعرایی همچون عطار می‌بینیم) در آن دیده می‌شود. اصول المقاربة و نمونه‌های متأخر دیگر، این اشکالات را رفع کردند اما هیچ‌گاه نتوانستند روحی را حوائج الشهوة دارد در کلامشان بدمند.

Wednesday, April 21, 2010

حوائج الشهوة-باب سی و سوم

گویند که مردی به زنی فاحشه رسید و جمال آن زن در آلت آن مرد اثر کرد. گفت آلتی بکلّک مشغول. ای زن! من امروز تحریک شده‌ام در هوای تو. گفت چرا در پایین‌تنه‌ام ننگری که آن به‌جمال‌تر است؟ گفت کجاست آن تا ببینم. گفت برو ای بطّال! که ســکس نه کار توست، اگر دعویِ بَدَنِ مات درست بودی تو را پروای آلت نبودی.