Showing posts with label آلت‌پرست. Show all posts
Showing posts with label آلت‌پرست. Show all posts

Friday, September 3, 2010

در جستجوي آلت‌پرست - قسمت پنجم

نقش تن را روي بازو كاشتي
صحبت مالندگان مي‌داشتي
شهوت است رمز حيات خاكيان
شهوت است راز دل ارضائيان
«پيكرنامه- بيت صد و چهارده و صد و پانزده»

رضا پورنو آخر بلوار مالش پياده شد. خيابان به طور عجيبي خلوت بود. با خودش فكر كرد حتماً آلت‌پرست فريبش داده و سر قرار نخواهد آمد اما در همان لحظه يك آلت از آسمان به سمت زمين آمد و درست در يك قدمي رضا روي زمين افتاد. رضا سرش را بلند كرد و ساختمان نيمه‌كاره‌ي بلندي را ديد. مطمئن شد كه راه را درست آمده و فريبي در كار نيست. ساختمان نيمه‌كاره نگهبان نداشت. با احتياط وارد شد و از پله‌ها بالا رفت. با خودش گفت شايد بهتر بود يكي از همكارانش را هم مي‌آورد اما خيلي سريع تهديد آلت‌پرست مانند رودخانه‌ي خروشاني همه‌ي فكرهاي ديگر را از ذهنش شست و پاك كرد. در همين لحظه صداي قدم‌هاي كسي را شنيد. سايه‌اي پشت سر او با قدم‌هايي آرام تعقيبش مي‌كرد. رضا ناخوداگاه ترسيد و سرعتش را بيشتر كرد. سايه هم با سرعت بيشتري روي پله‌ها دويد. رضا نفس‌نفس مي‌زد و طبقات را بالا مي‌رفت: هفت، هشت، نه، ده، يازده و دوازده. به پشت بام رسيده بود. ديگر راه فراري نداشت. تنها چند لحظه بعد سايه هم به پشت بام رسيد. بله، خودش بود: آلت‌پرست با قدي كوتاه و پشتي خميده، بدني چاق و تنومند و سري بي‌مو. هيچ‌وقت او را اين‌گونه تصور نكرده بود. آلت‌پرست هيچ حرفي نزد. فقط با قدم‌هايي آرام به رضا نزديك و نزديك‌تر شد. رضا با هر حركت آلت‌پرست قدمي به عقب برمي‌داشت تا به جايي رسيد كه پشت بام تمام مي‌شد. اگر يك قدم ديگر برمي‌داشت از طبقه‌ي دوازدهم سقوط مي‌كرد. رضا به زور گلويش را صاف كرد و گفت: «من تنها اومدم.» آلت‌پرست جوابي نداد. رضا گفت: «فقط مي‌خوام بدونم چرا. چرا اين كار رو مي كردي؟» باز هم جوابي نشنيد. خودش هم نمي‌دانست منتظر چه جوابي است. نمي‌دانست از اين موجود عجيب و نترس متنفر است يا ته دلش او را تحسين مي‌كند. به تهديدش فكر كرد: «اگر آلتت رو دوست داري تنها بيا» آيا آلتش را دوست داشت؟ در همين فكرها بود كه آلت‌پرست نعره‌اي كشيد و نزديك‌تر شد. اين آخرين فرصت براي فكر كردن بود. رضا تصميمش را گرفت. چاقو را از جيبش بيرون آورد و با يك ضربه‌ي ناگهاني آلت خودش را قطع كرد. خون فواره زد و آلت روي زمين افتاد. دردي كه مي‌كشيد، توصيف كردني نبود اما مهم‌تر از اين‌ها حس و حال عجيبي بود كه هيچ‌گاه تجربه‌اش نكرده بود. آلت‌پرست چند لحظه به زمين
خيره ماند. بعد به رضا نگاه كرد. روي زمين زانو زد و گريه سر داد. او شكست خورده بود.
ادامه دارد...

Thursday, July 29, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت چهارم

منشی شهوت‌ساز را روشن کرد و کمی عصاره‌ی تن‌نوش توی قوری ریخت. هرکاری می‌کرد تا رضا پور.نو را کمی به خود علاقه‌مند کند. نه به خاطر این‌که عاشق رضا شده باشد، نه، کار کردن برای چنین آدم بی‌ملاحظه و سردی از حد توانش خارج بود.
رضا از اتاق بیرون آمد. به منشی گفت: «می‌رم یه‌کم قدم بزنم» منشی گفت: «من براتون تن‌نوش دم کردم» رضا گفت: «مرسی. میل ندارم» و در را به هم کوبید و رفت. از خیابان‌های مختلف شهر عبور کرد و در تمام این مدت فقط به آلت‌پرست و تهدید‌هایش فکر می‌کرد. در طول دوران کوتاه کاراگاهی‌اش هیچ‌کار مثبتی نکرده بود، به جز این‌که با بررسی گرافیتی‌ها فهمیده بود قد آلت‌پرست بسیار کوتاه است. چون تمام آن‌ها با فاصله‌ی کمی از زمین کشیده شده بودند.
ناگهان چیزی را زیر پایش احساس کرد. جلو پایش را که نگاه کرد، دید یک آلت وسط پیاده‌رو افتاده. فهمید یکی دیگر هم کشته شده. آلت را با پا به سمت شمشادهای کنار پیاده‌رو انداخت تا بقیه‌ی مردم موقع راه رفتن لیز نخورند. همین لحظه بود که توجهش به چیزی که با اسپری روی دیوار نوشته شده بود جلب شد: فردا ساعت پنج، شهرک خوش ارضاء (شهرک غرب قدیم)، آخر بلوار مالش. اگر آلتت رو دوست داری تنها بیا.
ادامه دارد...

Saturday, July 24, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت سوم

- منشی تلفن را به دفتر رضا وصل کرد. رضا گوشی را برداشت و گفت: «دایره‌ی جنسی، بفرمایید» اما هیچ صدایی از پشت خط نیامد. رضا چند لحظه مکث کرد و بعد گوشی را قطع کرد. سعی کرد بقیه‌ی پرونده‌ها را بررسی کند اما این تلفن ذهنش را مشغول کرده بود. کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد، بلکه از افکار یاس‌آورش رهایی پیدا کند. ایران‌بدن همه‌ی شبکه‌های خصوصی را جمع کرده بود و همه فقط مجبور بودند همان یک کانال دولتی را نگاه کنند. برنامه‌ی «تازه‌شکفته» در حال پخش بود که مخصوص نوجوانان تازه‌بالغ ساخته شده بود. مجری گفت: «دوباره فصل گرم و دوست‌داشتنی تابستون فرا رسیده و همون‌طور که می‌دونین چون بچه‌ها بیکارن و مدرسه نمیرن بازار خودارضایی هم داغ داغه. بریم ببینیم هر نوجوونی روزش رو چطور می‌گذرونه.» رضا علاقه‌ای به این‌جور برنامه‌ها نداشت. خواست تلویزیون را خاموش کند که صدای به هم خوردن پنجره را شنید. باد شدیدی شیشه را می‌لرزاند و پرده‌ها را تکان می‌داد. تکه کاغذی هم به پرده وصل شده بود و به شدت تکان می‌خورد. کاغذ را برداشت و این متن را خواند:
Taa zamaani ke ed”Alat” bargharaar nashavad va rez”Alat” az beyn naravad man be jenaayat edaame midaham.
Emza: a. p (Alat parast)
آلت‌پرست به صورت رمزی فهمانده بود که نویسنده‌ی نامه است. رضا این را از قرار گرفتن کلمه‌ی الت در گیومه فهمید. اما با خودش گفت شاید این نامه رمزهای بیشتری داشته باشد. این بود که کلمه‌ی رذالت را چند بار پیش خودش تکرار کرد. رذالت، رذالت، رذالت... در این زمان فکری در ذهنش جرقه زد. رذالت را می‌توان رضاآلت هم خواند. معنای اصلی نامه این بود: تا زمانی که آلت رضا از بین نرود من به جنایت ادامه می‌دهم. در همین زمان تلفن دوباره زنگ زد. باز هم کسی که پشت خط بود حرفی نزد و رضا مطمئن شد که قربانی بعدی خود اوست
ادامه دارد...

Saturday, July 10, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت دوم

ساعت هفت صبح بود و خیابان‌ها تقریباً خلوت بود. رضا پور.نو طبق عادت همیشگی‌اش جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاد و سیگاری روشن کرد. در همین زمان، تیتر روزنامه‌ی «تن امروز» نظرش را جلب کرد: «درخواست کمک‌های مردمی برای بازداشت آلت‌پرست» پایین این تیتر، اعلامیه‌ی «ایران بدن» آورده شده بود که از مردم خواسته بود با توجه به کشته شدن کاراگاه برای دستگیری آلت‌پرست داوطلب شوند. نگاهی به روزنامه های دیگر انداخت. «رابطه‌ی آزاد» تمام تقصیرها را به گردن ایران بدن اندخته بود و حتی اعلامیه را هم چاپ نکرده بود. رضا هم دل خوشی از ایران بدن نداشت. اما لازم دید داوطلب شود. از صاحب دکه آدرس ایران بدن را پرسید. مرد گفت نرسیده به میدان زنا، بعد از کوچه‌ی جنسیت جنوبی به سمت چپ بپیچد. اما بعد گفت الان میدان زنا شلوغ است و بهتر است از شاهراه شهوت برود که گرچه دورتر ولی خلوت‌تر است
توی شرکت ایران بدن همه عریان بودند و رضا کمی از این موضوع معذب شد. آن‌جا طوفان را هم دید که برای یک کار اداری آمده بود و مدام از پله‌ها بالا و پایین می‌رفت و خودش را به آدم‌هایی که توی راهرو بودند می‌مالید
در نهایت رضا به عنوان کاراگاه جدید انتخاب شد و همان روز به دفتر رفت. منشی با دیدن او سلام نامفهومی کرد و جلو آمد. رضا می‌دانست باید تحمل کند وگرنه سریع اخراج خواهد شد. بنابراین چشمانش را بست و دعا کرد کار منشی زودتر تمام شود
حدود بیست دقیقه گذشته بود و منشی همچنان داشت خودش را به رضا می‌مالید. سرانجام رضا گفت: «ببخشید. ما کارهای مهم‌تری داریم. ما نباید بذاریم آلت‌پرست همین‌طور آدم بکشه.» منشی از رفتار سرد رضا متعجب شد و چند قدم عقب‌ رفت. گفت: «بله. ولی شما هم باید شرایط من رو درک کنین.» اشک در چشمانش جمع شد. رویش را از رضا برگرداند و با صدایی لرزان گفت : این چند روز آخر کاراگاه حتی یک بار هم نزدیک من نیومد
ادامه دارد...

Sunday, July 4, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت اول

چند روز پس از جنایت هفتم آلت‌پرست، زنی سراسیمه و هراسان به دفتر کاراگاه مراجعه کرد. وقتی از منشی خواست تا کاراگاه را ببیند، منشی گفت: «خودتون در بزنید برید تو». در واقع، در این چند روز کاراگاه از شدت استرس و حواس‌پرتی، حتی یکبار هم خودش را به منشی نمالانده بود و منشی تصمیم گرفته بود برای همیشه از آن دفتر برود. وقتی زن وارد اتاق شد، کاراگاه پیپ می‌کشید و به پنجره نگاه می‌کرد. زن گفت: «سلام». کاراگاه هنوز پشتش به زن بود. انگار اصلاً صدای او را نشنیده بود. زن گفت: «من آلت‌پرست رو دیدم». تنها در این زمان بود که کاراگاه صندلی‌اش را چرخاند و گفت: «چی گفتی؟» در آن وقت زن شروع به گریه کرد و گفت: «همین الان شوهر من رو کشت. جلوی خودم. صورتش رو دیدم». در حین این‌که گریه می‌کرد و به زحمت حرف می‌زد خودش را توی بغل کاراگاه انداخت. کاراگاه خودش را به زن مالید و گفت: «مطمئن باش پیداش می‌کنم. نمی‌ذارم هر کاری خواست بکنه» در همین زمان آلت‌پرست وارد اتاق شد. زن سریع خودش را از بغل کاراگاه بیرون انداخت و گفت: «چرا انقدر دیر اومدی؟ نزدیک بود لو بریم» آلت پرست گفت: «ببخشید. منشی رو بیهوش کردم. برو ببین حالش چطوره» و با نعره‌ای سوی کاراگاه حمله‌ور شد. چند لحظه بعد، جنازه‌ی خونین کاراگاه کف اتاق افتاده بود.

ادامه دارد...

Thursday, May 20, 2010

آلت‌پرست: پیش‌گفتار

مرد وارد دفترش شد و باراني و كلاهش را به جالباسي آويزان كرد. بعد تلفن را به منشي وصل كرد و گفت: «بيا تو». بلافاصله منشي با يك فنجان قهوه وارد شد و روبه روي كاراگاه ايستاد. كاراگاه در حين اينكه فنجان قهوه را برمي‌داشت سعي كرد خودش را به منشي بمالاند. اين رسمي بود كه از چندين سال پيش بين همه‌ي منشي ها و رئيس‌هايشان باب شده بود. اما اين‌بار منشي كناره گرفت و گفت: «متاسفم. اون يارو بازم دردسر درست كرده». نفس كاراگاه در سينه حبس شد. آرام گفت: «كي؟ آلت‌پرست؟»
منشي سرش را تكان داد و چيزي نگفت. كاراگاه سيگارش را روشن كرد و دو روزنامه‌اي را كه روي ميز بود در دست گرفت. «رابطه‌ي آزاد» نوشته بود: «آلت‌پرست باز هم قرباني گرفت».
كاراگاه با صداي بلند گفت: «روزنامه‌هاي مخالف هميشه قضيه رو بزرگ‌تر نشون مي‌دن». سپس روزنامه‌ي «تن امروز» را در دست گرفت و تيتر اول روزنامه حالش را از قبل بدتر كرد: «درخواست مردم: آلت‌پرست را متوقف كنيد». پايين تيتر، عكسي از يكي از امضاهاي آلت‌پرست آورده شده بود.
به گزارش تن امروز، قاتل جاني كه به نام «آلت‌پرست» معروف شده است، مرد ديگري را قرباني نگرش كوته‌بينانه‌ي خود درباره‌ي رابطه‌ي جنسي كرد. او تا به حال شش مرد را در شرايطي مشابه خفه كرده و سپس اقدام به ضرب و جرح آلات آنان نموده است. كنار هر يك از اجساد امضاهايي بزرگ با اسپري مشاهده مي‌شود. اين امضاها به شكل گرافيتي هستند و در تمام آن‌ها كلمه‌ي آلت‌پرست مشاهده مي‌شود. گفتني است جمعي از هنرمندان مخالف دولت از اين هنر گرافيتي استقبال كرده‌اند و به جمع طرفداران آلت‌پرست پيوسته‌اند. هويت آلت‌پرست هنوز بر هيچ‌كس معلوم نيست اما مشاهدات حاكي از آن است كه دليل رفتار جنون‌آساي او، ناكامي در يك رابطه‌ي جنسي در سال‌هاي دور بوده است.

ادامه دارد...