Thursday, September 9, 2010

رمز حیات

آلت برای بچه‌ها یه بازی سرخوشونه‌س
ولی برا بزرگترا یه خاطره، یه نشونه‌س
مالش دیگه برای ما عطر قدیمو نداره
گرچه هنوزم تا سحر بارون شهوت می‌باره
دیگه تو این شهر غریب کسی تو فکر ارضا نیس
مالنده‌ها پر بزنین جاتون دیگه اینجاها نیس
این مردم یخ زده رو ول کنین و برین دیگه
این‌جا دیگه یه نفرم یه حرف جنسی نمی‌گه
قصه بگین برای هم یه قصه‌ی جنسی و خوب
نون و پنیر و سبزی و خودارضایی توی غروب
یه‌روز میاد که شهوتو تو هر مکانی ببینیم
رمز حیاتو حس کنیم، تو سفره‌هامون بچینیم
هر لقمه‌ی غذامونو به شهوت آغشته کنیم
تنو دوباره بشناسیم، مالنده‌ها رو حس کنیم

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): این شعر که سراینده‌ی آن مشخص نیست در بحبوحه‌ی دوران جنگ و آشوب قبل از انقلاب جنسی به شدت معروف شد و دهان به دهان گشت. طوری که چندی از ابیات آن امروزه حالت ضرب‌المثل پیدا کرده‌اند. ادبیات فولکلور ناجور با این شعر صعود بی‌نظیری را آغاز کرد. استفاده از زبان سهل و ممتنع و همدردی با قشر ضعیف جامعه به همراه انتقادهای گزنده، این شعر را در اوج محبوبیت قرار داد در حدی که نسخه‌های آن به صورت مخفیانه دست به دست پخش می‌شد و بارها مورد بازنویسی مردم اهل ذوق قرار می‌گرفت. کم شدن میل جنسی و سرکوب حکومت‌گران، همه و به خصوص روشنفکران را تحت تاثیر قرار داده بود و این آگاه‌سازی‌ها در نهایت به انقلاب جنسی مردم منجر شد

Wednesday, September 8, 2010

باج

به محض این‌که پا به خیابان گذاشتم، یادم افتاد کیف پولم را با خودم نیاورده‌ام. اصلاً حوصله‌ی برگشتن به خانه را نداشتم. تصمیم گرفتم آن روز با روش قدیمی شهوت‌سواری به محل کار برسم. دستم را به شیوه‌ی مخصوص این کار تکان دادم و به سرعت یک تاکسی جلوی پایم ترمز کرد. وقتی نزدیک محل کارم رسید، گفتم کرایه چقدر می‌شود.
- یه مالش و یه بوس.
- یعنی چی؟ کی گرون شد؟
- اتفاقاً تنها مسیری که گرون نشده همین مسیره.
- آقا من مسیر هر روزمه. یه مالش بیشتر نمی‌دم.
بالاخره بعد از کلی جر و بحث، سر همان قیمت همیشگی توافق کردیم و راننده خودش را به من مالاند. ولی متوجه شدم که موقع این کار کمی هم مرا بو کرده است. اما چون پول خرد نداشت که بقیه‌اش را بدهد، گفت یک دست مختصر به‌ش بزنم تا بی‌حساب شویم. دیدم این خسیس‌بازی‌ها زشت است و از ماشین پیاده شدم.

پایان

Saturday, September 4, 2010

نقد ترجمه‌ی بانوی جنسی

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): متن زیر ای‌میلی است که از طرف یکی از دوستان قدیمی در رابطه با داستان بانوی جنسی ارسال شده است.

سلام فریبرز جان!

از این‌که چنین پایگاه جنسی مفیدی برای علاقه‌مندان به این حوزه ایجاد کردی ازت ممنونم. خواستم این مطلب رو حضوری به خودت بگم ولی متأسفانه این چند وقت سرم حسابی شلوغه و نمی‌تونم. این بود که گفتم به‌ت ای‌میل بزنم.
در مورد ترجمه‌ی داستان معروف sexy lady که توی سایت منتشر کرده بودی، چند نکته وجود داره که حتماً باید توی ترجمه‌ش لحاظ می‌شده. از اسم داستان شروع می‌کنم. lady در حقیقت از ladius لاتین گرفته شده که به معنای الهه‌ی زیبایی و جنسیته. اگر هم به متن اصلی دقت کنی می‌بینی که فضای داستان زیاد جدید نیست. برای همین نظر من اینه که اسم داستان باید به صورت «الهه‌ی شهوانی» ترجمه بشه. و اما در مورد متن داستان... با این دیدگاهی که گفتم، فضاسازی داستان بالکل تغییر می‌کنه و باید در انتخاب تمام واژه‌ها تجدید نظر بشه. من چند جمله‌ای از اول داستان رو دوباره ترجمه کردم و نتیجه‌ش این شد که می‌بینی. امیدوارم پایگاه جنسی ناجور از مترجم‌های کارکشته‌تری کمک بگیره و شاهد یک حرکت جدی در این زمینه باشیم.

آن زمان که پا به میدانک شهر گذاشت، هیچ جفت چشمی نبود جز آن‌که اندام او را چون چراگاه تصور کند. بلی؛ صحبت از الهه‌ی شهوانی است. الهه‌ی شهوانی قدم به راهِ همیشه گذاشت؛ با این عزم که هیچ ذکوری از مالاندن خود به او لذتی به خود راه ندهد.

قربانت، شهروز

Friday, September 3, 2010

در جستجوي آلت‌پرست - قسمت پنجم

نقش تن را روي بازو كاشتي
صحبت مالندگان مي‌داشتي
شهوت است رمز حيات خاكيان
شهوت است راز دل ارضائيان
«پيكرنامه- بيت صد و چهارده و صد و پانزده»

رضا پورنو آخر بلوار مالش پياده شد. خيابان به طور عجيبي خلوت بود. با خودش فكر كرد حتماً آلت‌پرست فريبش داده و سر قرار نخواهد آمد اما در همان لحظه يك آلت از آسمان به سمت زمين آمد و درست در يك قدمي رضا روي زمين افتاد. رضا سرش را بلند كرد و ساختمان نيمه‌كاره‌ي بلندي را ديد. مطمئن شد كه راه را درست آمده و فريبي در كار نيست. ساختمان نيمه‌كاره نگهبان نداشت. با احتياط وارد شد و از پله‌ها بالا رفت. با خودش گفت شايد بهتر بود يكي از همكارانش را هم مي‌آورد اما خيلي سريع تهديد آلت‌پرست مانند رودخانه‌ي خروشاني همه‌ي فكرهاي ديگر را از ذهنش شست و پاك كرد. در همين لحظه صداي قدم‌هاي كسي را شنيد. سايه‌اي پشت سر او با قدم‌هايي آرام تعقيبش مي‌كرد. رضا ناخوداگاه ترسيد و سرعتش را بيشتر كرد. سايه هم با سرعت بيشتري روي پله‌ها دويد. رضا نفس‌نفس مي‌زد و طبقات را بالا مي‌رفت: هفت، هشت، نه، ده، يازده و دوازده. به پشت بام رسيده بود. ديگر راه فراري نداشت. تنها چند لحظه بعد سايه هم به پشت بام رسيد. بله، خودش بود: آلت‌پرست با قدي كوتاه و پشتي خميده، بدني چاق و تنومند و سري بي‌مو. هيچ‌وقت او را اين‌گونه تصور نكرده بود. آلت‌پرست هيچ حرفي نزد. فقط با قدم‌هايي آرام به رضا نزديك و نزديك‌تر شد. رضا با هر حركت آلت‌پرست قدمي به عقب برمي‌داشت تا به جايي رسيد كه پشت بام تمام مي‌شد. اگر يك قدم ديگر برمي‌داشت از طبقه‌ي دوازدهم سقوط مي‌كرد. رضا به زور گلويش را صاف كرد و گفت: «من تنها اومدم.» آلت‌پرست جوابي نداد. رضا گفت: «فقط مي‌خوام بدونم چرا. چرا اين كار رو مي كردي؟» باز هم جوابي نشنيد. خودش هم نمي‌دانست منتظر چه جوابي است. نمي‌دانست از اين موجود عجيب و نترس متنفر است يا ته دلش او را تحسين مي‌كند. به تهديدش فكر كرد: «اگر آلتت رو دوست داري تنها بيا» آيا آلتش را دوست داشت؟ در همين فكرها بود كه آلت‌پرست نعره‌اي كشيد و نزديك‌تر شد. اين آخرين فرصت براي فكر كردن بود. رضا تصميمش را گرفت. چاقو را از جيبش بيرون آورد و با يك ضربه‌ي ناگهاني آلت خودش را قطع كرد. خون فواره زد و آلت روي زمين افتاد. دردي كه مي‌كشيد، توصيف كردني نبود اما مهم‌تر از اين‌ها حس و حال عجيبي بود كه هيچ‌گاه تجربه‌اش نكرده بود. آلت‌پرست چند لحظه به زمين
خيره ماند. بعد به رضا نگاه كرد. روي زمين زانو زد و گريه سر داد. او شكست خورده بود.
ادامه دارد...

Saturday, August 28, 2010

تاوان * (قسمت دوم)

روز 27 شهریور برای انتخاب واحد به دانشگاه رفتم و سـکـس نظری 1، ســکس عملی 1، و روانشناسی سکــس را انتخاب کردم. وقتی در دانشگاه بودم مرتب چشمم را می‌چرخاندم تا شاید مهسا ایزدمنش را ببینم، که در نهایت او را ندیدم و نااُمید به خانه برگشتم.
روز اول مهر بعد از کلاس سکس عملی 1، خانم دکتر خان‌بیگی گفت: می‌دانید که سکس عملی مقوله‌ی بسیار گسترده‌ای است و 4 ساعت کلاس در هفته کفاف مطالب را نمی‌دهد. به همین دلیل کلاس‌های اضافه برای شما در نظر گرفته شده که در این ساعت‌ها دستیار من وظیفه تدریس را انجام خواهند داد. در همین زمان درِ کلاس باز شد و... خدای من... مهسا ایزدمنش... وارد کلاس شد. خانم خان‌بیگی او را معرفی کرد: خانم ایزدمنش از دانشجویان نمونه‌ی دانشکده‌ی سکسولوژی هستند که با این‌که فقط 1 سال از ورودشون به دانشکده می‌گذره تونستن به مرزهای دانش سکس عملی برسن. چیزی که برای یک فرد عادی تا پایان مدرک دکترا هم شاید حاصل نشه.
بعد از اون مهسا ساعت کلاس‌های تمرین رو معین کرد و کلاس تعطیل شد. خیلی فکر کردم که سؤالی به ذهنم برسه و به بهانه‌ی اون سؤال کمی با مهسا گپ بزنم، اما مخم قفل شده بود.

8 روز بعد، اولین جلسه‌ی تمرین سکس عملی 1:
مهسا درس جلسه‌ی قبل رو که در مورد پوزیشن‌های غیرمتعارف در ســکـس بود دوره کرد. بعد گفت حالا گروه‌های دونفره تشکیل بدید و پوزیشن دختر پر شر و شور رو اجرا کنید. فکری به خاطرم رسید... سریع بچه‌های کلاس رو شمردم... وای... اگر تعداد فرد بود من خوشبخت‌ترین آدم دنیا می‌شدم... خدای من... 17 نفر بودیم... عالی شد.
اجازه گرفتم و از کلاس خارج شدم. آبی خوردم و سریع به کلاس برگشتم. همه گروه‌های خودشان را تشکیل داده بودند. به مهسا گفتم: خانم ایزدمنش... من هم‌گروهی ندارم. امکانش هست شما هم‌گروهی من بشید؟ مهسا که گویا جا خورده بود، با نوعی بی‌میلی تصنعی به طرفم آمد.

ادامه دارد...

عنوان داستان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.

Friday, August 27, 2010

تمنا

نمی‌توانستم زمان پنج‌دقیقه‌ای سر کوچه تا در خانه را تحمل کنم، حس عجیبی بود، تمام خانه‌ها و درخت‌ها درون چشمم ملتهب بودند، فیلم جدیدی که از رضا پور.نو گرفته بودم در دستم بود و با تمام توانم داشتم به سمت خانه می‌دویدم.

این پنج دقیقه، اندازه‌ی پنجاه سال گذشت. بالاخره دی‌وی‌دی را درون دستگاه گذاشتم. رضا عادت نداشت درباره‌ی فیلم‌ها اظهارنظر کند، فقط با کج کردن گوشه‌ی لب‌ها یا خم کردن ابرو سعی می‌کرد حسش را منتقل کند. رضا همیشه معتقد بود که فیلم‌ها توی کره‌ی چشم بیننده هستند که معنی پیدا می‌کنند و هر کدام ماهیت مستقلی برای خود می‌شوند.

فیلم شروع شد. کاسه‌ی صبرم در مرحله‌ی ارضاء بود.

حال و هوایی قدیمی داشت، از آن دسته فیلم‌های پور.نوی به اصطلاح "اپیک" بود. جنگی میان دو رب النوع. رب‌النوع خودارضایی و رب‌النوع مالش. اعتراف می‌کنم که در این ژانر، خیلی کم فیلم خوب پیدا می‌شود اما این یکی واقعا عالی بود. شروع غافلگیر کننده‌ای داشت نمایی از "آلت‌شهر" باستان و بعد از آن تصویری بسته از چهره‌ی یک پیرمرد دست‌فروش که روی یک شیشه مشغول کشیدن تصویر نبردهای آئلوسکس‌ها(ترجمه‌ی مناسبش، "جنسی‌خدایان" است) بود. نکته‌ی جالب و خلاق فیلم این بود که از ابتدا تا انتهای فیلم، آئلوسکس خودارضایی، دائما در حال خودارضایی بود.

تا پایان فیلم، چندین بار مرزهای ارضاء را پشت‌سر گذاشتم. و این برای من معنی حقیقت فیلمی بود که در کره‌ی چشمانم تعریف می‌شد.

اما به محض تمام شدن فیلم، تمام دنیا دور سرم می‌چرخید، چیزی که در تیتراژ پایانی دیدم برایم به هیچ‌وجه قابل درک نبود. بارها فیلم را به عقب برگرداندم و چندباره آن قسمت را خواندم. باز هم باورم نمی‌شد. و آن، این عبارت بود.

PRODUCED By:

REZA POR.NO

DAVID ROSENBERG

پایان

Thursday, August 26, 2010

تک بیت

دانی چه بود شیوه و آیین کمال؟
بر هر که توانی بدن خویش بمال