Thursday, July 29, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت چهارم

منشی شهوت‌ساز را روشن کرد و کمی عصاره‌ی تن‌نوش توی قوری ریخت. هرکاری می‌کرد تا رضا پور.نو را کمی به خود علاقه‌مند کند. نه به خاطر این‌که عاشق رضا شده باشد، نه، کار کردن برای چنین آدم بی‌ملاحظه و سردی از حد توانش خارج بود.
رضا از اتاق بیرون آمد. به منشی گفت: «می‌رم یه‌کم قدم بزنم» منشی گفت: «من براتون تن‌نوش دم کردم» رضا گفت: «مرسی. میل ندارم» و در را به هم کوبید و رفت. از خیابان‌های مختلف شهر عبور کرد و در تمام این مدت فقط به آلت‌پرست و تهدید‌هایش فکر می‌کرد. در طول دوران کوتاه کاراگاهی‌اش هیچ‌کار مثبتی نکرده بود، به جز این‌که با بررسی گرافیتی‌ها فهمیده بود قد آلت‌پرست بسیار کوتاه است. چون تمام آن‌ها با فاصله‌ی کمی از زمین کشیده شده بودند.
ناگهان چیزی را زیر پایش احساس کرد. جلو پایش را که نگاه کرد، دید یک آلت وسط پیاده‌رو افتاده. فهمید یکی دیگر هم کشته شده. آلت را با پا به سمت شمشادهای کنار پیاده‌رو انداخت تا بقیه‌ی مردم موقع راه رفتن لیز نخورند. همین لحظه بود که توجهش به چیزی که با اسپری روی دیوار نوشته شده بود جلب شد: فردا ساعت پنج، شهرک خوش ارضاء (شهرک غرب قدیم)، آخر بلوار مالش. اگر آلتت رو دوست داری تنها بیا.
ادامه دارد...

Monday, July 26, 2010

مخمصه

سریع خودم را به او مالاندم و اضافه کردم: «ممکنه برداشت من از رابطه‌ی جنسی، با تلقی تو فرق داشته باشه. نه؟» چشمکی زد و گفت: «من همیشه تعریف خودم رو داشتم و تو هم این رو می‌دونستی. تو از رابطه‌ی جنسی هیچی نمیدونی.» سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. چشم‌هایم را بستم و شروع به خودارضایی کردم (امیدوار بودم این کار را نوعی توهین تلقی نکند). سکوت آزارنده‌ای بر فضای بحثمان حاکم شده بود. به طرز معنی‌داری می‌فهمیدم که نمی‌خواهد خودش را به من بمالد. این در حالی بود که من در هر جای بحث که بهانه‌ی کوچکی وجود داشت، این کار را کرده بودم. آخرهای خودارضایی فکر کردم چه بهتر که این کارم را توهین بداند. به نظر من او بود که از رابطه‌ی جنسی چیزی نمی‌فهمید.

پایان

Saturday, July 24, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت سوم

- منشی تلفن را به دفتر رضا وصل کرد. رضا گوشی را برداشت و گفت: «دایره‌ی جنسی، بفرمایید» اما هیچ صدایی از پشت خط نیامد. رضا چند لحظه مکث کرد و بعد گوشی را قطع کرد. سعی کرد بقیه‌ی پرونده‌ها را بررسی کند اما این تلفن ذهنش را مشغول کرده بود. کنترل تلویزیون را برداشت و آن را روشن کرد، بلکه از افکار یاس‌آورش رهایی پیدا کند. ایران‌بدن همه‌ی شبکه‌های خصوصی را جمع کرده بود و همه فقط مجبور بودند همان یک کانال دولتی را نگاه کنند. برنامه‌ی «تازه‌شکفته» در حال پخش بود که مخصوص نوجوانان تازه‌بالغ ساخته شده بود. مجری گفت: «دوباره فصل گرم و دوست‌داشتنی تابستون فرا رسیده و همون‌طور که می‌دونین چون بچه‌ها بیکارن و مدرسه نمیرن بازار خودارضایی هم داغ داغه. بریم ببینیم هر نوجوونی روزش رو چطور می‌گذرونه.» رضا علاقه‌ای به این‌جور برنامه‌ها نداشت. خواست تلویزیون را خاموش کند که صدای به هم خوردن پنجره را شنید. باد شدیدی شیشه را می‌لرزاند و پرده‌ها را تکان می‌داد. تکه کاغذی هم به پرده وصل شده بود و به شدت تکان می‌خورد. کاغذ را برداشت و این متن را خواند:
Taa zamaani ke ed”Alat” bargharaar nashavad va rez”Alat” az beyn naravad man be jenaayat edaame midaham.
Emza: a. p (Alat parast)
آلت‌پرست به صورت رمزی فهمانده بود که نویسنده‌ی نامه است. رضا این را از قرار گرفتن کلمه‌ی الت در گیومه فهمید. اما با خودش گفت شاید این نامه رمزهای بیشتری داشته باشد. این بود که کلمه‌ی رذالت را چند بار پیش خودش تکرار کرد. رذالت، رذالت، رذالت... در این زمان فکری در ذهنش جرقه زد. رذالت را می‌توان رضاآلت هم خواند. معنای اصلی نامه این بود: تا زمانی که آلت رضا از بین نرود من به جنایت ادامه می‌دهم. در همین زمان تلفن دوباره زنگ زد. باز هم کسی که پشت خط بود حرفی نزد و رضا مطمئن شد که قربانی بعدی خود اوست
ادامه دارد...

Thursday, July 22, 2010

پیکرنامه

نیست در عالم بساط خوش‌دلی
پس اگر شهوت نداری غافلی
از تن خوش‌پیکران خوش کام گیر
زان‌که جز شهوت نباشد حاصلی
انّما الشََهواتُ مِفتاحُ الفَلاحِ
بحر شهوت را نباشد ساحلی
غرق باید شد در این بحر ای پسر
تا که بر ساحل نشستی جاهلی

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): پیکرنامه سروده‌ی بساطی سمرقندی از منظومه‌های کلاسیک سکسوالیته‌محور ادبیات ماست که متأسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. سبک سهل و ممتنع آن بعدها مورد توجه شعرای دیگری قرار گرفت و در منظومه‌ی حدود الآلة که اوج قله‌ی ادبیات ناجورست، به شکوفایی رسید.

Sunday, July 18, 2010

تاوان * (قسمت اول)

وقتی برای کنکور می‏خواندم فقط یک چیز به‌م انگیزه می‌داد: قبولی در دانشکده‌ی سکسولوژی و هم‌دانشکده‏ای شدن با مهسا ایزدمنش.

یک‌بار که خوابم نمی‌برد و در سایت jensispace در حال پرسه‏ی بی‏خودی و سرچ کردن اسم‌های مختلف دخترانه بودم، یک دفعه در بین دوستان پیرزنی به نام مهناز افشار، عکس پروفایل مهسا را دیدم... سریع کلیک کردم و پروفایل و عکس‌هایش را نگاه کردم و صفحه‌اش را بوکمارک کردم. در دانشکده‌ی سکسولوژی درس می‌خواند و ورودی امسال بود. در قسمت وضعیت رابطه، «مجرد (فقط خودارضایی)» را تیک زده بود. بعد به قسمت «پسر ایده‌آل» پروفایلش رفتم. جایی مثل بخش چهره‌شناسی پلیس که هر فرد چهره‌ی ایده‌آل فرد جنس مخالف را مشخص می‌کند... وقتی این صفحه از پروفایل مهسا بارگذاری شد، نزدیک بود قلبم از تپش بایستد: چهره‌ی پسر ایده‌آل مهسا با چهره‌ی من مو نمی‌زد یا اگر نخواهم اغراق کنم حداقل 90 شباهت داشتیم. از اینکه من می‌توانم پسر ایده‌آل مهسا باشم، آلت بر بدنم سیخ شد.

و حالا من، پسر پوچگرای بی‌انگیزه و فراری از درس، روزی 8 ساعت درس می‌خواندم تا با مهسا باشم و وقتی خیلی خسته می‌شدم، با عکس‌های او خودارضایی مختصری می‌کردم و دوباره به درس ادامه می‌دادم.

5 ماه بعد...

عرق‌ریزان و لرزان در سایت نتایج را نگاه کردم. خدای من... قبول شده بودم... تا شب آن‌قدر به یاد مهسا خودارضایی کردم که کاملاً بیهوش شدم.

ادامه دارد...

* عنوان داستان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.

Thursday, July 15, 2010

بانوی جنسی

وقتی که پا به خیابان گذاشت، تمام مردها دست از کار کشیدند و مشغول چشم‌چرانی شدند. درست است، در مورد بانوی جنسی صحبت می‌کنم. بانوی جنسی مسیر هر روزش را در پیش گرفت و سعی کرد حتی‌الامکان مورد مالاندن مردی قرار نگیرد. ولی از بخت بد آن روز اول هفته بود و پیاده‌روها از شدت شلوغی جایی برای عبور بی‌دردسر یک بانوی جنسی نداشتند. این بود که بانوی جنسی ترجیح داد خودش را معذب نکند و اگر موردی پیش آمد، با آغوش باز پذیرا شود.

شب که به خانه برگشت، کسی منتظرش نبود. آرام از پله‌ها به سمت اتاق زیرشیروانی بالا رفت. بانوی جنسی داستان ما در یک اتاق زیرشیروانی زندگی می‌کرد. تمام اتفاقات آن روز را از نظر گذراند. وقتی حس کرد از نظر جنسی تحریک شده است، خودارضایی مفصلی کرد و به رختخوابی که از کاه ساخته شده بود رفت. فردا هم روز بانوی جنسی ما بود.

پایان

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): این داستان ترجمه‌ای از داستان sexy lady است که به نوعی مانیفست داستان‌های ناجور غربی شناخته می‌شود. بد نیست به تفاوت‌ها و شباهت‌های جامعه‌ی جنسی غرب با جامعه‌ی جنسی خودمان در این داستان توجه کنید.

Monday, July 12, 2010

سوءتفاهم *

صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم چک کردن ای‌میل بود. خانم طباطبایی استاد درس «نحوه‌ی خوانش متون قدیمی (غیر پینگلیش) فارسی» نمرات رو فرستاده بود و آخرش هم یک سری عکس از خودش بعد از برنزه کردن و نصب نگین به نافش ضمیمه کرده و از بچه‌ها، مخصوصاً پسرها، خواسته بود نظرشون رو بگن. به جای شماره دانشجویی بعضی پسرها هم عکس آلتشون رو گذاشته بود. این سنتی در دانشگاه ما بود که با اون استاد اعلام می‌کرد در اون کلاس با چند نفر خوابیده. شماره دانشجوییم رو پیدا کردم و نمره‌م رو دیدم... خدای من... 7 از 100؟ چطور ممکنه؟ درسته که من هیچ تفاوتی بین س و ص وث و بقیه‌ی حروف مسخره‌ی فارسی قدیمی نمی‌بینم، ولی با این حال 7 از 100 خیلی ناعادلانه به نظر می‌رسید.

فکری به خاطرم رسید. سریع لخت شدم و با پور.ن-کم (دوربین‌های معروفی که در همه‌ی خانه‌ها پیدا می‌شود و مخصوص گرفتن عکس پو.رنو از خود است) چند عکس از خودم گرفتم. بعد ای‌میل خانم طباطبایی رو جواب دادم و عکس‌ها رو پیوست کردم و نوشتم: عکس‌هایتان خیلی قشنگ بود. وقتی آن‌ها را دیدم احساس کردم که بدن من مناسب‌ترین کلید برای قفل زیبای تن شماست... شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟

هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که ای‌میل جدیدی از طرف خانم طبابایی دریافت کردم که از دانشجویان به خاطر بعضی اشکالات جزئی در نمرات معذرت خواسته بود و علتش رو لحاظ نشدن پروژه‌ها در نمره عنوان کرده بود. در پایان نوشته بود: «بعضی پروژه‌ها تحویل داده نشده‌اند اما به خاطر ایده‌ی خوبی که داشته‌اند نمره گرفته‌اند. اگر تا قبل از فردا پروژه‌ها تحویل داده نشود، نمره‌ی آن‌ها تعلق نخواهد گرفت.»
نمرات رو که باز کردم، به جای شماره دانشجوییم عکس آلتم رو پیدا کردم و نمره‌ی جدید: 97
دوش گرفتم و راهی دانشگاه شدم. باید پروژه‌ام رو به بهترین نحو انجام می‌دادم...

پایان

* عنوان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.