Thursday, July 22, 2010

پیکرنامه

نیست در عالم بساط خوش‌دلی
پس اگر شهوت نداری غافلی
از تن خوش‌پیکران خوش کام گیر
زان‌که جز شهوت نباشد حاصلی
انّما الشََهواتُ مِفتاحُ الفَلاحِ
بحر شهوت را نباشد ساحلی
غرق باید شد در این بحر ای پسر
تا که بر ساحل نشستی جاهلی

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): پیکرنامه سروده‌ی بساطی سمرقندی از منظومه‌های کلاسیک سکسوالیته‌محور ادبیات ماست که متأسفانه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. سبک سهل و ممتنع آن بعدها مورد توجه شعرای دیگری قرار گرفت و در منظومه‌ی حدود الآلة که اوج قله‌ی ادبیات ناجورست، به شکوفایی رسید.

Sunday, July 18, 2010

تاوان * (قسمت اول)

وقتی برای کنکور می‏خواندم فقط یک چیز به‌م انگیزه می‌داد: قبولی در دانشکده‌ی سکسولوژی و هم‌دانشکده‏ای شدن با مهسا ایزدمنش.

یک‌بار که خوابم نمی‌برد و در سایت jensispace در حال پرسه‏ی بی‏خودی و سرچ کردن اسم‌های مختلف دخترانه بودم، یک دفعه در بین دوستان پیرزنی به نام مهناز افشار، عکس پروفایل مهسا را دیدم... سریع کلیک کردم و پروفایل و عکس‌هایش را نگاه کردم و صفحه‌اش را بوکمارک کردم. در دانشکده‌ی سکسولوژی درس می‌خواند و ورودی امسال بود. در قسمت وضعیت رابطه، «مجرد (فقط خودارضایی)» را تیک زده بود. بعد به قسمت «پسر ایده‌آل» پروفایلش رفتم. جایی مثل بخش چهره‌شناسی پلیس که هر فرد چهره‌ی ایده‌آل فرد جنس مخالف را مشخص می‌کند... وقتی این صفحه از پروفایل مهسا بارگذاری شد، نزدیک بود قلبم از تپش بایستد: چهره‌ی پسر ایده‌آل مهسا با چهره‌ی من مو نمی‌زد یا اگر نخواهم اغراق کنم حداقل 90 شباهت داشتیم. از اینکه من می‌توانم پسر ایده‌آل مهسا باشم، آلت بر بدنم سیخ شد.

و حالا من، پسر پوچگرای بی‌انگیزه و فراری از درس، روزی 8 ساعت درس می‌خواندم تا با مهسا باشم و وقتی خیلی خسته می‌شدم، با عکس‌های او خودارضایی مختصری می‌کردم و دوباره به درس ادامه می‌دادم.

5 ماه بعد...

عرق‌ریزان و لرزان در سایت نتایج را نگاه کردم. خدای من... قبول شده بودم... تا شب آن‌قدر به یاد مهسا خودارضایی کردم که کاملاً بیهوش شدم.

ادامه دارد...

* عنوان داستان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.

Thursday, July 15, 2010

بانوی جنسی

وقتی که پا به خیابان گذاشت، تمام مردها دست از کار کشیدند و مشغول چشم‌چرانی شدند. درست است، در مورد بانوی جنسی صحبت می‌کنم. بانوی جنسی مسیر هر روزش را در پیش گرفت و سعی کرد حتی‌الامکان مورد مالاندن مردی قرار نگیرد. ولی از بخت بد آن روز اول هفته بود و پیاده‌روها از شدت شلوغی جایی برای عبور بی‌دردسر یک بانوی جنسی نداشتند. این بود که بانوی جنسی ترجیح داد خودش را معذب نکند و اگر موردی پیش آمد، با آغوش باز پذیرا شود.

شب که به خانه برگشت، کسی منتظرش نبود. آرام از پله‌ها به سمت اتاق زیرشیروانی بالا رفت. بانوی جنسی داستان ما در یک اتاق زیرشیروانی زندگی می‌کرد. تمام اتفاقات آن روز را از نظر گذراند. وقتی حس کرد از نظر جنسی تحریک شده است، خودارضایی مفصلی کرد و به رختخوابی که از کاه ساخته شده بود رفت. فردا هم روز بانوی جنسی ما بود.

پایان

توضیح مدیر وبلاگ (فریبرز): این داستان ترجمه‌ای از داستان sexy lady است که به نوعی مانیفست داستان‌های ناجور غربی شناخته می‌شود. بد نیست به تفاوت‌ها و شباهت‌های جامعه‌ی جنسی غرب با جامعه‌ی جنسی خودمان در این داستان توجه کنید.

Monday, July 12, 2010

سوءتفاهم *

صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم چک کردن ای‌میل بود. خانم طباطبایی استاد درس «نحوه‌ی خوانش متون قدیمی (غیر پینگلیش) فارسی» نمرات رو فرستاده بود و آخرش هم یک سری عکس از خودش بعد از برنزه کردن و نصب نگین به نافش ضمیمه کرده و از بچه‌ها، مخصوصاً پسرها، خواسته بود نظرشون رو بگن. به جای شماره دانشجویی بعضی پسرها هم عکس آلتشون رو گذاشته بود. این سنتی در دانشگاه ما بود که با اون استاد اعلام می‌کرد در اون کلاس با چند نفر خوابیده. شماره دانشجوییم رو پیدا کردم و نمره‌م رو دیدم... خدای من... 7 از 100؟ چطور ممکنه؟ درسته که من هیچ تفاوتی بین س و ص وث و بقیه‌ی حروف مسخره‌ی فارسی قدیمی نمی‌بینم، ولی با این حال 7 از 100 خیلی ناعادلانه به نظر می‌رسید.

فکری به خاطرم رسید. سریع لخت شدم و با پور.ن-کم (دوربین‌های معروفی که در همه‌ی خانه‌ها پیدا می‌شود و مخصوص گرفتن عکس پو.رنو از خود است) چند عکس از خودم گرفتم. بعد ای‌میل خانم طباطبایی رو جواب دادم و عکس‌ها رو پیوست کردم و نوشتم: عکس‌هایتان خیلی قشنگ بود. وقتی آن‌ها را دیدم احساس کردم که بدن من مناسب‌ترین کلید برای قفل زیبای تن شماست... شما این‌طور فکر نمی‌کنید؟

هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که ای‌میل جدیدی از طرف خانم طبابایی دریافت کردم که از دانشجویان به خاطر بعضی اشکالات جزئی در نمرات معذرت خواسته بود و علتش رو لحاظ نشدن پروژه‌ها در نمره عنوان کرده بود. در پایان نوشته بود: «بعضی پروژه‌ها تحویل داده نشده‌اند اما به خاطر ایده‌ی خوبی که داشته‌اند نمره گرفته‌اند. اگر تا قبل از فردا پروژه‌ها تحویل داده نشود، نمره‌ی آن‌ها تعلق نخواهد گرفت.»
نمرات رو که باز کردم، به جای شماره دانشجوییم عکس آلتم رو پیدا کردم و نمره‌ی جدید: 97
دوش گرفتم و راهی دانشگاه شدم. باید پروژه‌ام رو به بهترین نحو انجام می‌دادم...

پایان

* عنوان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.

Saturday, July 10, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت دوم

ساعت هفت صبح بود و خیابان‌ها تقریباً خلوت بود. رضا پور.نو طبق عادت همیشگی‌اش جلوی دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاد و سیگاری روشن کرد. در همین زمان، تیتر روزنامه‌ی «تن امروز» نظرش را جلب کرد: «درخواست کمک‌های مردمی برای بازداشت آلت‌پرست» پایین این تیتر، اعلامیه‌ی «ایران بدن» آورده شده بود که از مردم خواسته بود با توجه به کشته شدن کاراگاه برای دستگیری آلت‌پرست داوطلب شوند. نگاهی به روزنامه های دیگر انداخت. «رابطه‌ی آزاد» تمام تقصیرها را به گردن ایران بدن اندخته بود و حتی اعلامیه را هم چاپ نکرده بود. رضا هم دل خوشی از ایران بدن نداشت. اما لازم دید داوطلب شود. از صاحب دکه آدرس ایران بدن را پرسید. مرد گفت نرسیده به میدان زنا، بعد از کوچه‌ی جنسیت جنوبی به سمت چپ بپیچد. اما بعد گفت الان میدان زنا شلوغ است و بهتر است از شاهراه شهوت برود که گرچه دورتر ولی خلوت‌تر است
توی شرکت ایران بدن همه عریان بودند و رضا کمی از این موضوع معذب شد. آن‌جا طوفان را هم دید که برای یک کار اداری آمده بود و مدام از پله‌ها بالا و پایین می‌رفت و خودش را به آدم‌هایی که توی راهرو بودند می‌مالید
در نهایت رضا به عنوان کاراگاه جدید انتخاب شد و همان روز به دفتر رفت. منشی با دیدن او سلام نامفهومی کرد و جلو آمد. رضا می‌دانست باید تحمل کند وگرنه سریع اخراج خواهد شد. بنابراین چشمانش را بست و دعا کرد کار منشی زودتر تمام شود
حدود بیست دقیقه گذشته بود و منشی همچنان داشت خودش را به رضا می‌مالید. سرانجام رضا گفت: «ببخشید. ما کارهای مهم‌تری داریم. ما نباید بذاریم آلت‌پرست همین‌طور آدم بکشه.» منشی از رفتار سرد رضا متعجب شد و چند قدم عقب‌ رفت. گفت: «بله. ولی شما هم باید شرایط من رو درک کنین.» اشک در چشمانش جمع شد. رویش را از رضا برگرداند و با صدایی لرزان گفت : این چند روز آخر کاراگاه حتی یک بار هم نزدیک من نیومد
ادامه دارد...

Sunday, July 4, 2010

در جستجوی آلت‌پرست - قسمت اول

چند روز پس از جنایت هفتم آلت‌پرست، زنی سراسیمه و هراسان به دفتر کاراگاه مراجعه کرد. وقتی از منشی خواست تا کاراگاه را ببیند، منشی گفت: «خودتون در بزنید برید تو». در واقع، در این چند روز کاراگاه از شدت استرس و حواس‌پرتی، حتی یکبار هم خودش را به منشی نمالانده بود و منشی تصمیم گرفته بود برای همیشه از آن دفتر برود. وقتی زن وارد اتاق شد، کاراگاه پیپ می‌کشید و به پنجره نگاه می‌کرد. زن گفت: «سلام». کاراگاه هنوز پشتش به زن بود. انگار اصلاً صدای او را نشنیده بود. زن گفت: «من آلت‌پرست رو دیدم». تنها در این زمان بود که کاراگاه صندلی‌اش را چرخاند و گفت: «چی گفتی؟» در آن وقت زن شروع به گریه کرد و گفت: «همین الان شوهر من رو کشت. جلوی خودم. صورتش رو دیدم». در حین این‌که گریه می‌کرد و به زحمت حرف می‌زد خودش را توی بغل کاراگاه انداخت. کاراگاه خودش را به زن مالید و گفت: «مطمئن باش پیداش می‌کنم. نمی‌ذارم هر کاری خواست بکنه» در همین زمان آلت‌پرست وارد اتاق شد. زن سریع خودش را از بغل کاراگاه بیرون انداخت و گفت: «چرا انقدر دیر اومدی؟ نزدیک بود لو بریم» آلت پرست گفت: «ببخشید. منشی رو بیهوش کردم. برو ببین حالش چطوره» و با نعره‌ای سوی کاراگاه حمله‌ور شد. چند لحظه بعد، جنازه‌ی خونین کاراگاه کف اتاق افتاده بود.

ادامه دارد...

Saturday, July 3, 2010

رانده‌شده *

صبح که بیدار شدم احساس کردم از آن روزهای خوب است... نسیم خنکی از پنجره وارد اتاق می‌شد و صورت و بیضه‌هایم را نوازش می‌کرد. در همان حال تصمیم گرفتم امروز کاملاً لخت به دانشگاه بروم. همین فکر به هیجانم آورد. بیدار شدم و در آینه‌ی قدی خودم را برانداز کردم. بعد با ژل مو، موهای سینه‌ام را فرق وسط باز کردم. صبحانه‌ی معمولم را که یک لیوان شیرهویج بود خوردم و راهی شدم. در طی مسیر نگاه‌های کنجکاو عابران به خودم را احساس می‌کردم و با لبخندی شیرین آنها را به معذب‌نبودن دعوت می‌کردم. در تاکسی نشسته بودم که دختر بسیار جذابی وارد شد و کنارم نشست و توجهش به آلتم جلب شد. هول کرده بودم. آلتم که حالا ثانیه به ثانیه رشد می‌کرد، مثل یک دستگاه عشق‌نما منویات درونی مرا به نمایش می‌گذاشت. سراسیمه داد زدم نگه دارید!... با عجله کرایه را حساب کردم و بیرون پریدم. به اولین شورت‌فروشی رفتم و یک شورت bossini خریدم. دیگر هرگز عریان جایی نرفتم.

پایان

* عنوان داستان از مدیر وبلاگ (فریبرز) است. لطفاً داستان‌های ارسالیتان را ابتدا یک بار با دقت بخوانید و غلط‌های احتمالی آن را اصلاح کنید. مدیریت وبلاگ (فریبرز) در انتخاب و یا تغییر نام داستان‌ها اختیار کامل دارد. با تشکر