Showing posts with label غریبه. Show all posts
Showing posts with label غریبه. Show all posts

Sunday, March 7, 2010

غریبه (قسمت آخر)

فکر کرد چقدر اوضاع جامعه خراب شده که فساد حتی به محیط بیرون دانشکده‌ها هم رسیده است. با این حال خدا را شکر کرد که هنوز خود دانشکده آلوده نشده و آن‌جا می‌تواند در هوایی پاک نفس بکشد. مثل همیشه دیر سر کلاس می‌رسید، اما خوبیش این بود که می‌توانست اتفاقات آن روز را برای شاگردانش تعریف کند. وارد کلاس شد، با دانشجوها خوش‌وبشی کرد و شروع کرد به تعریف‌کردن تمام مشاهداتش در آن روز. وسط‌های حرفش بود که دید در انتهای کلاس یکی از پسرها روی پای پسر دیگری نشسته و دارد او را نوازش می‌کند. چند ثانیه خشکش زد. داشت فکر می‌کرد که باید چه واکنشی نشان بدهد. چیزی به ذهنش نرسید. آرام وسایلش را جمع کرد و بدون گفتن کلمه‌ای از کلاس خارج شد. تا خود خانه سرش را پایین انداخته بود و فکر می‌کرد که شاید تمام این‌ها خیالات خودش بوده، شاید هم کل ماجرای آن روز یک کابوس مسخره بوده. لابد یک استراحت طولانی حالش را خوب می‌کرد.

به در خانه‌ی قدیمیش رسید. چندبار زنگ زد، ولی کسی خانه نبود. هیچ‌وقت پیش نمی‌آمد که زنش این موقع خانه نباشد. اگر هم می‌خواست جایی برود حتماً به او خبر می‌داد. چند دقیقه طول کشید تا کلید خانه را از بین انبوه وسایل کیفش پیدا کند. با آن وضعیتی که داشت، به نظرش رسید که برای بالارفتن از آن چند پله سال‌ها زمان لازم دارد. با سختی زیادی خودش را به طبقه‌ی دوم رساند. وقتی به پشت در خانه‌اش رسید، حس کرد که از داخل آن صدای ناله می‌شنود. گوشش را به شیار بین دو قسمت در چسباند. اشتباه نمی‌کرد. آه و ناله‌ها کاملاً واضح بودند. ولی حتماً اشتباه می‌کرد. صدایی در گوشش پیچید:

تن من و تن تو
دو گوهر بی‌نظیر
در تب و تاب دنیا
پیچیده در یک حریر

به خودش نهیبی زد تا این صداها اذیتش نکنند، و کلید را در قفل در چرخاند.

پایان

Saturday, March 6, 2010

غریبه (قسمت چهارم)

محمد حس کرد که تعادلش را از دست داده است. تلوتلوخوران خودش را به میله‌های کنار دانشگاه رساند تا با کمک آن‌ها راهش را به سمت در دانشگاه ادامه بدهد. فکر کرد چه خوب است که هنوز جایی مثل دانشگاه وجود دارد که از آسیب‌های جامعه دور مانده است. بالاخره به در اصلی رسید. حالش با این فکر کمی جا آمده بود. سرش را بالا گرفت، خدا را شکر کرد و وارد دانشگاه شد. هنوز به دانشکده نرسیده بود. در باغچه‌ی دانشکده دید که شمشادها تکان می‌خورند. فکر کرد به خاطر باد است، ولی بادی در کار نبود. نزدیک‌تر شد. یکی از پسرهای جدیدالورود مشغول درآوردن لباس‌های هم‌کلاسیش بود. وقتی سایه‌ی محمد رویش افتاد، سرش را بالا گرفت و در چشم‌های محمد خیره شد. لبخند کمرنگی زد و با دست به محمد اشاره کرد که از آن‌جا برود.
محمد چند ثانیه بی‌اراده در چشم‌های پسر خیره ماند، و بعد راهش را کشید و رفت.

ادامه دارد...

Tuesday, March 2, 2010

غریبه (قسمت سوم)

تا چند دقیقه بعد از پیاده‌شدن از تاکسی، طعم سبیل‌های راننده زیر زبان محمد مانده بود. با فکر این که چقدر اوضاع جامعه خراب شده است، اطراف را جستجو کرد و یک پلیس راهنمایی رانندگی دید. نزدیک که شد، فهمید دست راست پلیس داخل شلوارش است و با دست چپ ماشین‌ها را راهنمایی می‌کند. چند ثانیه نگاه پلیس به جایی خیره ماند و در همین حال سرعت حرکت دست راستش افزایش یافت. محمد رد نگاه پلیس را دنبال کرد: یک اتوبوس شرکت واحد پشت ترافیک مانده بود و به نظر می‌رسید از شدت فشار جمعیت، نفس‌کشیدن در آن دشوار باشد. ولی این همه‌ی ماجرا نبود. در قسمت مردانه، مردی کف دو دستش را به شیشه چسبانده و با این کار تکیه‌گاهی درست کرده بود. در میان دست‌های او، صورت پسری جوان از نیم‌رخ مشخص بود و لپش روی شیشه پخش شده بود. چشم‌های پسر بسته بود و از حالت صورتش می‌شد فهمید درد زیادی را تحمل می‌کند. در قسمت زنانه هم دو پا بالا رفته بودند و کسی (معلوم نبود زن است یا مرد) با شدت در میان آن بالا و پایین می‌رفت. هنوز خون منجمد‌شده در بدن محمد به جریان نیفتاده بود؛

غرق نشاطیم و شهوت
با ما بیا سوی باران
این‌جاست آن جنسی‌ترین شهر، همان تهران

کسی این شعر را زیر گوش محمد خواند و قبل از این که محمد فرصت کند برگردد، در میان جمعیت ناپدید شد.

ادامه دارد...

Sunday, February 28, 2010

غریبه (قسمت دوم)

قبل از این‌که محمد بتواند واکنشی نشان دهد، زن خودش را به زور از بین دو صندلی به قسمت عقب ماشین رساند و روی پای محمد نشست. زبان محمد بند آمده بود. پسر جوان و مرد کنار دست محمد، هر کدام به عضوی از اعضای زن نیمه‌عریان چنگ انداختند و زن هم به تدریج روی پاهای هر سه نفر دراز کشید. محمد خشک شده بود. در حالی که راننده بی‌تفاوت به مسیرش ادامه می‌داد، آن‌ها در پشت ماشین مشغول بودند. تنها واکنش راننده این بود که هر چند وقت یک بار از آینه نگاهی به عقب ماشینش بیندازد. محمد سرش را بالا گرفته و دستانش را جمع کرده بود تا کمترین برخورد ممکن صورت بگیرد. وقتی از بهت بیرون آمد، آرام به راننده گفت: «آقا نگه دار لطفاً. همین‌جا پیاده می‌شم». راننده پولی را که محمد جلویش گرفته بود قبول نکرد و گفت: «باید بوس بدی».

ادامه دارد...

Saturday, February 27, 2010

غریبه (قسمت اول)

بعد از خوردن یک صبحانه‌ی مفصل شامل یک لیوان شیر، کره و عسل، مربا، پنیر و نصف یک نان سنگک تازه، محمد با شادابی زیادی از خانه خارج شد. مثل همیشه در کمتر از یک دقیقه تاکسی گیر آورد. کنار راننده یک زن جوان نشسته بود و یک مسافر مرد هم قبل از محمد در صندلی عقب نشسته بود. هنوز چند دقیقه‌ای از سوارشدنش نمی‌گذشت که یک پسر جوان سوار شد و محمد با بدشانسی تمام مجبور شد وسط بنشیند. کمی که گذشت، محمد احساس کرد دارد مورمور می‌شود. پسر جوان تا جایی که می‌شد خودش را به محمد چسبانده بود و کمی هم خودش را به اون می‌مالاند. محمد گیج شده بود. پسر جوان آرام در گوشش گفت: «بیا منو بکن». محمد عصبانی شد، طوری که همه بشنوند گفت: «آقا شما زنا بهت واجبه»، و منتظر تصدیق مسافرها و راننده ماند. مرد کنار دست محمد گفت: «آقا جوونن بذار حالشون رو بکنن». محمد کاملاً درمانده شده بود. به راننده گفت: «آقا نگه دار، اینا خرابن. ماشینت رو نجس می‌کنن». در همین لحظه زنی که روی صندلی جلو نشسته بود، به سمت عقب برگشت و با حرکتی ناگهانی دکمه‌های مانتویش را باز کرد و هر چه را که آن زیر بود، نشانِ محمد داد.

ادامه دارد...