Showing posts with label خاطره. Show all posts
Showing posts with label خاطره. Show all posts

Tuesday, August 24, 2010

فروشنده

با سلام خدمت رئیس سایت خلاف ناجور (فریبرز) و بینندگان این پایگاه. اسم من رضا هست و در یک مغازه کار می‌کنم. فریبرز عزیز (مدیر سایت) لطف کرد و به من گفت داستان زندگی خودمو برای سایتش (ناجور) بفرستم. و اما داستان زندگی من:
من در یک بوتیک کار می‌کنم. سعی می‌کنم با اکثر دخترها باب شوخی‌های زننده رو باز کنم و وقتی از مغازه خارج شدن، خودم رو به مانکن‌هایی که در قسمت پشت مغازه جاسازی کردم بمالم. چند روز پیش وقتی داشتم این کارو می‌کردم به ذهنم رسید که من راه زندگیم رو اشتباه اومدم. حال خیلی آشفته‌ای داشتم. به جای این که عمرم رو توی بوتیک تلف کنم باید می‌رفتم و یه کارگاه مانکن‌سازی باز می‌کردم. خودم رو به آخرین مانکن بوتیک مالیدم و تصمیم خودم رو گرفتم. به قول یه دوست هر کس باید توی مسیر جنسی درست خودش قرار بگیره و مسیر جنسی من یه مانکن‌سازیه.

با تشکر از فریبرز عزیز (رئیس سایت)
پایان

Thursday, August 12, 2010

نفرین‌شده (قسمت آخر)

موجود عجیب به آلتم اشاره کرد و ادامه داد: «من هم مثل همه‌ی شماها سرشار از نیروی مقدس بودم. اما «اون» همه‌چیزم رو ازم گرفت. «اون» من رو به یه موجود بی‌آلت تبدیل کرد. اما حالا وقتش رسیده که ورق برگرده.»
اصلاً نمی‌فهمیدم در مورد چی حرف می‌زنه. ازش پرسیدم: «در مورد کی حرف می‌زنی؟»
- «اون». کسی که تمام زندگیم رو ازم گرفت.
- چطوری می‌خوای ورق رو برگردونی؟
- ساده‌ست. باید نیروی مقدس یک نفر دیگه رو ازش بگیرم.
این رو که گفت خیلی ترسیدم. بیشتر از این می‌ترسیدم که مخالفت کنم و یه بلایی سرم بیاره. گفتم: «و اگه نخوام؟»
- دچار نفرین می‌شی. یه نفرین جنسی.
- چه نفرینی؟
هیچ جوابی نداد. سؤالم رو تکرار کردم. سکوت مسخره‌ای پیش اومده بود و داشت بیش از حد طول می‌کشید. راستش خیالم راحت شده بود که همون موقع بلایی سرم نمیاره. بالاخره سکوت رو شکست: «پس نمی‌خوای؟»
فکر کردم یه آدم بی‌آلت یا به قول موجود عجیب «بدون نیروی مقدس»، هیچی نیست. تقریباً داشتم یه بلای نقد رو با یه مشکل نسیه عوض می‌کردم. برای همین گفتم «نه.»
متوجه شدم که موجود عجیب جلو اومده و فاصله‌ی خیلی کمی باهام داره. گفتم حتماً می‌خواد خودش رو بماله به‌م. اما این کارو نکرد. فقط کمی آلتم رو لمس کرد و همه‌چیز تموم شد. چشم‌هام رو باز کردم و دیدم حمام به حالت قبلش برگشته. دیگه دود و غباری در کار نبود. می‌تونستم حرکت کنم. همه‌چیز عین قبل شده بود جز یک چیز: به شدت تحریک شده بودم. با وجود این‌که هنوز وحشت‌زده بودم، خودارضایی کردم و خواستم برگردم خونه. اما نه تنها وضع فرقی نکرده بود، حتی می‌تونم بگم به شدت تحریکم اضافه هم شده بود. من نفرین شده بودم.

پایان

Friday, July 30, 2010

نفرین‌شده (قسمت اول)

این داستان مدت‌ها تو ذهن من بود ولی به خاطر ترس از مسخره‌شدن هیچ وقت نتونسته بودم اون رو برای کسی تعریف کنم. تا این که رئیس سایت جنسی ناجور (فریبرز) از من خواست داستان زندگیم رو به نگارش در بیارم و اون رو در اختیار افراد دیگه هم قرار بدم. اسم من البرزه و مثل خیلی از آدم‌های دیگه هم دوران قبل از انقلاب جنسی (یا به قول طرفداران حکومت سابق «کودتای جذاب») رو دیده‌م و هم دوران بعدش رو. کسانی که دوران قدیم رو یادشون باشه، می‌دونن که اون موقع‌ها برای یه خودارضایی ناچیز چه دردسرهایی رو باید تحمل می‌کردیم. من هم مثل خیلی از هم‌سالانم، اون‌موقع‌ها برای خودم جایی رو پیدا کرده بودم و کارم رو اون‌جا انجام می‌دادم. یه خونه‌ی قدیمی متروک بود که باید از نرده‌های کوتاه حیاطش بالا می‌رفتم و از طریق بالکن کم‌ارتفاع و پنجره‌ی بی‌شیشه‌ی اتاق، خودم رو به داخلش می‌رسوندم. خوشبختانه سال‌ها کسی گذرش به اون‌جا نیفتاده بود و هیچ وقت نمی‌ترسیدم کسی من رو دستگیر کنه. تقریباً روزی سه بار وارد این خونه می‌شدم و برای همین با محیطش خو گرفته بودم.

یک شب ساعت دوازده و نیم احساس کردم که به خودارضایی نیاز دارم. حسابی کلافه شده بودم و از طرف دیگه نمی‌تونستم از خونه خارج بشم. چندتا قرص خواب‌آور خوردم بلکه خوابم ببره و قضیه رو به فردا موکول کنم، ولی نیروی شهوت ده‌ها بار قوی‌تر از نیروی اون قرص‌ها بود. اتفاقات اون شب رو با جزئیات یادمه، چون زندگیم رو به دو مرحله‌ی قبل و بعد از خودش تقسیم کرد. ساعت دوازده و پنجاه دقیقه وقتی دیگه کاری از دستم برنمیومد، تصمیم گرفتم از پنجره‌ی اتاقم خارج بشم و خودم رو به اون خونه برسونم. خوشبختانه مأموران حکومت توی خیابون‌ها نبودن و مشکلی پیش نیومد. مثل همیشه از نرده‌های حیاط بالا رفتم. توی حیاط تاریک با احتیاط قدم برمی‌داشتم، چون پر از خرت و پرت بود و هر لحظه ممکن بود با برخورد به اون‌ها سر و صدا ایجاد کنم و جون خودم رو به خاطر خودارضاییِ نکرده به خطر بندازم. وقتی به بالکن رسیدم، متوجه شدم جعبه‌ای که همیشه اون‌جا بود و به کمک اون بالا می‌رفتم سر جاش نیست. این باعث شد کمی نگران بشم ولی هنوز هم چیزی جلودارم نبود. وقتی وارد خونه شدم تصمیم گرفتم همه جا رو خوب بگردم و بعد خودارضایی کنم. تک تک اتاق‌ها و حتی کمدها رو گشتم، دستشویی و آشپزخونه رو هم دیدم و حتی انباری رو هم زیر و رو کردم. ولی خبری نبود. آخرین جایی که به‌ش رسیدم حمام خونه بود و برای این‌که خیلی عجله داشتم (و از طرف دیگه بقیه‌ی جاها رو دیده بودم)، تصمیم گرفتم همون‌جا خودارضایی کنم. مدت زیادی از شروع خودارضاییم نگذشته بود که دیدم بخاری از دوش خارج می‌شه. حسابی ترسیده بودم، مخصوصاً که باعث شده بود جلوی چراغ حمام هم مانع ایجاد بشه و فضای حمام تاریک بشه. همراه با خارج شدن دود، سر و صداهای گنگی هم به گوش می‌رسید. با حالت نیمه‌ارضا بلند شدم و خواستم فرار کنم که دیدم دستی از پشت من رو نگه داشت. نزدیک بود قلبم بایسته. جرأت نداشتم برگردم. نیم‌نگاهی به دستی که روی شونه‌م بود انداختم و فهمیدم که دست یک انسان نیست. با تمام توانم فریاد کشیدم ولی هیچ صدایی از گلوم خارج نمی‌شد. یک لحظه خوشحال شدم و فکر کردم که شاید خواب می‌بینم، ولی متأسفانه قضیه جدی‌تر از این حرف‌ها بود. اون موجود دستش رو از شونه‌ی من برداشت و با صدایی که معلوم نبود از کجاش در میاد، گفت حالا فرار کن البرز. پاهام خشک شده بودن و به هیچ وجه نمی‌تونستم از جام تکون بخورم. به تدریج تمام حس‌هام رو از دست می‌دادم. دیگه حتی نمی‌تونستم جایی رو ببینم. انگار چشم‌هام کور شده بود. اما هنوز تمام صداها رو با جزئیات می‌شنیدم. متوجه شدم که اون موجود از پشتم حرکت کرده و روبروم واستاده. گفت الآن فقط سه نیرو رو در من نگه داشته: حرف زدن، شنیدن، و نیروی مقدس جنسی (این دقیقاً اصطلاحی بود که خودش به کار برد). هیچ حرفی در مورد ماهیت خودش نمی‌زد. اما به‌م گفت تمام دفعاتی رو که من برای خودارضایی به اون‌جا میومدم زیر نظر داشته و فهمیده که من از نظر نیروی مقدس آدم ویژه‌ای هستم.

ادامه دارد...

عنوان خاطره از مدیر وبلاگ (فریبرز) است.