Showing posts with label جهانگیر. Show all posts
Showing posts with label جهانگیر. Show all posts

Monday, February 7, 2011

سایه‌ی سنگین جنسیت (روزنوشت‌های جهانگیر) - قسمت آخر

از دو هفته پیش وقت گرفته بودم که امروز متنم را بخوانم. شنبه‌ها یک کلاس اجباری داشتیم که متن‌هایمان را می‌خواندیم و بقیه نظر می‌دادند. پشت سکو ایستادم و شروع به خواندن کردم: «یک روز پیرمردی را که چیز زیادی از جنسیت نمی‌دانست گرفتند و به محلی بردند تا حسابی ادبش کنند. او مزاحم بقیه شده بود و هیچ کس از دیدنش خوشحال نمی‌شد. در آن محل هم همه مسخره‌اش کردند و کتکش زدند. ظاهراً او قرار نبود به یک آدم عادی تبدیل شود.» به صورت بچه ها نگاه کردم. همه به گوشه‌ای از دیوار خیره شده بودند و چند نفر آرام خودارضایی می‌کردند. احساس می‌کردم برای اولین بار به حرف‌هایم گوش می‌دهند. ادامه دادم: «این پیرمرد چندبار تصمیم گرفت خودش را بکشد اما موفق نشد...» بغض در گلویم شکست. همان موقع یکی از بچه‌ها که در ردیف اول نشسته بود نعره زد و لباس‌هایش را کند. کاملاً عریان شد و روبه‌روی من ایستاد. و دستش را به علامت تمایل برای معاشقه به سمت من دراز کرد. من مردد شده بودم. او همان کسی بود که بارها مسخره‌ام کرده بود و دیگر هیچ اعتمادی به او نداشتم. اما دلم می‌خواست یک‌بار دیگر هم شانسم را امتحان کنم. پس دستم را آرام به سمتش بردم. باورکردنی نبود... او دستم را گرفت و لباس هایم را درآورد. به بچه ها نگاه کردم. همه تعجب کرده بودند و بعضی هم با تمسخر به من و او نگاه می‌کردند. اما برای من اهمیتی نداشت. در طول رابطه چند بار احساس کردم که او در حال خندیدن است. اما به روی خودم نیاوردم و من هم لبخند زدم. این شیرین ترین رابطه‌ی جنسی من بود.
حالا یک هفته از آن روز می‌گذرد. من چند بار خواسته ام که به او نزدیک شوم ولی هنوز جرات این کار را پیدا نکرده‌ام. اما می‌خواهم فردا موقع ورزش صبحگاهی کنارش بایستم و به او لبخند بزنم و منتظر عکس‌العملش بمانم.

پایان

Thursday, December 30, 2010

سایه‌ی سنگین جنسیت (روزنوشت‌های جهانگیر) - قسمت دوم

چند روزی است که حالم خیلی بهتر شده. پرستارها کاغذ زردرنگ را از روی لباسم برداشته‌اند و هر چند روز یک‌بار، یکی هم سن و سال خودم پیدا می شود که بخواهد خودش را به من بمالد. همیشه وقتی این کار را می کنند از خوشحالی گریه‌ام می‌گیرد. چون می‌فهمم هنوز کاملاً از دنیا طرد نشده‌ام و راه برگشتی هم هست. اما امروز اتفاقی افتاد که دلم می‌خواهد از صفحه ی زندگی‌ام پاکش کنم. بعد از این‌که دو ساعت زیر دستگاه شهوت‌ساز، بیهوش بودم، اجازه دادند برای نیم ساعت استراحت کنم و توی حیاط مجموعه راه بروم. از راهرو رد شدم و سعی کردم به همه لبخند بزنم. از نظر شهوت در وضعیت تقریباً خوبی بودم و همین کمی اعتماد به نفسم را زیاد کرده بود. یکی از هم اتاقی‌هایم را دیدم که خودش را به زمین می‌مالید. گفتم: «چه خبر پسر؟» نگاه سردی تحویلم داد و خیلی خشک گفت: «سکسلامتی»
از رفتار سردش ناراحت نشدم. از آن‌هایی بود که از روی بدشانسی گذرش به این جا افتاده. برای بقیه‌ی بچه‌ها تعریف کرده بود که چند نفر برایش پاپوش درست کرده‌اند و ارضاییه‌های جعلی درست کرده‌اند تا پروانه‌ی رابطه‌ی جنسی‌اش توقیف شود. حالا باید یک ماه این‌جا می ماند و خودش را به همه ثابت می‌کرد تا آزادش کنند.
روی یکی از نیمکت‌های وسط حیاط نشستم. هوا پاییزی بود و باد سردی می‌وزید. اگر شانسم می‌گفت و یک نفر به خاطر فرار از سرما هم که شده خودش را به من می‌مالید، آن روز به یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام تبدیل می شد. در همین فکرها بودم که دیدم محبوب ترین آدم آن‌جا که همیشه در همه چیز اول بود درست جلویم ایستاده و مشغول خودارضایی است. چیزی که با چشم‌هایم می‌دیدم را باور نمی‌کردم! این علامتی برای ایجاد رابطه بود. در کل مدت اقامتم در این‌جا چنین فرصتی را تجربه نکرده بودم. من و محبوب‌ترین آدم آن‌جا؟ باورم نمی‌شد ولی واقعیت داشت...سریع از جایم بلند شدم تا خودم را به او بمالم و او هم لبخندی تحویلم داد. با خوشحالی نزدیک‌تر شدم اما او ناگهان با دو دستش هلم داد و روی زمین افتادم. صدای خنده‌ی همه را شنیدم. بعد چند نفر بلندم کردند و با سر توی حوض وسط حیاط انداختند. از شدت سرما هیچ چیز را نمی‌فهمیدم. هیچ چیز... جز یکی از فحش‌هایشان که مطمئنم تا آخر عمر دست از سرم بر نخواهد داشت: «مرتیکه‌ی نیم‌ارضاء»...نیم‌ارضاء... نیم‌ارضاء...
چند نفر از پرستاران سریع از مجتمع بیرون آمدند تا کمکم کنند. به آن‌ها به خاطر کاری کرده بودند بد و بیراه گفتند. یکی از پرستارها داد زد: «دیگه سر به سر این پیمرد نمی‌ذارین. شیرفهم شد یا این که دوست دارین یه هفته باهاش هم‌اتاق باشین؟» هیچ کس حرفی نزد. بعد یکی از پرستارها را دیدم که به آن‌ها چشمک زد و گفت: «حقش بود بچه‌ها. اون ابله هیچی از جنسیت نمی‌فهمه»


ادامه دارد...

Thursday, November 25, 2010

سایه‌ی سنگین جنسیت (روزنوشت‌های جهانگیر) - قسمت اول

یک ماه است که به ما گفته‌اند اگر می‌خواهیم نامه بنویسیم قلم را با آلتمان بگیریم و من هنوز نمی‌توانم این کار را درست انجام دهم. خطم کج و لرزان است و خیلی‌ها نمی‌توانند آن را بخوانند. اگر چه کسی را هم ندارم که برایش نامه بنویسم. اتفاقاتی که بعد از انقلاب جنسی برایم افتاد باعث شد کمتر کسی به ایجاد رابطه با من علاقه‌ای داشته باشد...
دیشب باز هم کابوس دیدم. توی یک دشت بزرگ بودم و نور مهتاب همه‌ی دشت را روشن کرده بود. هوا خوب بود و من خیلی خوشحال بودم. تا این‌که دختری از دور به من نزدیک شد. همین‌طور به سمت من قدم برداشت و درست جلوی من ایستاد. من نفسم را حبس کرده بودم. مثل تمام کابوس‌هایم، اول امیدوار بودم و فکر می‌کردم با وجود سن زیادم می‌توانم با دختر آمیزش کنم. تا این‌که دختر خیلی آرام آلتم را نیشگون گرفت. بلافاصله ترسیدم و پا به فرار گذاشتم. در همان عالم خواب می‌دانستم که او فقط قصد یک شوخی کوچک داشته و من باز هم اشتباه کرده‌ام. گریه می‌کردم و در میان علفزار می‌دویدم. باد سردی که می‌آمد اشک‌هایم را خشک می‌کرد
امروز همه‌ی ما را به صف کردند و گفتند هر کدام با نفر کناری خود به معاشقه بپردازد. نمی‌دانم چرا وقتی در آغوش مرد کناری خود قرار گرفتم ناگهان همه‌ی درد و بدختی‌های بزرگی که قبل از انقلاب جنسی داشتیم از جلوی چشمم رد شد و بیهوش شدم. تا دو ساعت زیر سرم تن‌نوش بودم. برای جریمه کاغذ زرد رنگی را به عنوان نشانه روی لباسم زده‌اند تا کسی خودش را به من نمالد. به گریه افتادم و گفتم من شصت و پنج سال دارم. خواهش می‌کنم بیشتر مراعات من را بکنید. حتی سعی کردم از راه طنز وارد شوم. چشمکی به یکی از پرستارها زدم و گفتم به آلتم هم سرم وصل می‌کنید؟ اما پرستار اصلاً نخندید و فقط نگاه سردی تحویلم داد...
تا یک ساعت دیگر برای هواخوری روزانه ما را به شاهراه شهوت می‌برند. اینجا خیلی به من سخت می‌گذرد. من باید از این‌جا بیرون بیایم. باید از این‌جا بیرون بیایم.